مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
68
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب يكصد و پنجاه و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك نزد على بن بكارآمده ، سلام داد و با او پنهانى حديث گفت . پس از آن وداع كرده ، بازگشت . و آن مرد كه در نزد على بن به كار نشسته بود ، شغل گوهرفروشى داشت . چون كنيزك بازگشت ، گوهرفروش ، مكان را خلوت ديد و از براى سخن گفتن مجال يافت . با على بن به كار گفت : گمان دارم كه از دار الخلافه ، ترا وامى هست و يا ميانهء تو و ايشان معاملتى است . على بن به كار گفت : اين را از كجا دانستى ؟ گوهرفروش گفت : من اين كنيزك را ميشناسم . اين كنيزك شمس النهار است و چندى پيش از اين پيش من آمده ، رقعهء آورده بود و از براى شمس النهار ، گردنبند مرصّعى ميخواست و من گردنبندى گرانبها براى او فرستادم . چون على بن به كار اين سخن بشنيد ، مضطرب شد و بيم هلاك كرد . و لكن خوددارى كرده ، با گوهرفروش گفت : اى برادر ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه راستى با من بگو كه تو شمس النهار را از كجا ميشناسى ؟ گوهرفروش گفت : از من هراس مكن و بيم مدار . مرا از راز خويش آگاه كن و سبب بيمارى خود از من پوشيده مدار . پس على بن به كار ، ماجراى خويش بيان كرد و گفت : اى برادر ، به خدا سوگند كه سبب پوشيده داشتن راز از غير ، اينست كه از مردم بيم دارم كه ايشان راز نگاه نميدارند و پاس دوستى نكنند . گوهرفروش با على بن به كار گفت : من از شدت ميل و غايت محبت كه با تو داشتم ، خواستم كه نزد تو آيم و در زمان غيبت ابو الحسن از او يادگار باشم و ترا مونس و همدم شوم . اكنون تو دل خوش دار و از من هراس مكن . على بن به كار ، او را سپاس گفت و اين دو بيت برخواند : دل من تنگ و اشك من غمّاز * در دلم كى نهفته ماند راز گفتم اى دل بدام عشق مسوز * نشنيدى كنون بسوز و بساز