مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
66
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ابو الحسن گفت : من چون تو در عشق نديده و نشنيدهام . ترا كه يار مهربان و موافق است ، بدينسان هستى . چگونه بود اگر يار تو نامهربان و ستمكار و دلآزار بودى ؟ ابو الحسن گفته است كه : پند مرا بنيوشيد و ناله و زارى ترك كرد و مرا ثنا گفت . اما من رفيقى داشتم كه از كار من و على بن به كار آگاه بود . و جز او كس از كار ما آگاهى نداشت . روزى او حال على بن به كار و شمس النهار از من بازپرسيد . گفتم : ايشان را شور عشق در سرحد كمالست و ميانهء ايشان محبت بنهايت رسيده . و لكن من در كار خود تدبيرى كردهام و همىخواهم كه تدبير با تو بگويم . رفيق ابو الحسن گفت كه : آن تدبير كدام است ؟ ابو الحسن گفت : من مردى هستم مشهور و با زنان و مردان دار الخلافه معامله دارم . بيم من از آنست كه راز ايشان آشكار شود و من به هلاكت اندر اوفتم و مال من برود . مرا راى چنين است كه مال خود جمع كرده ، ببصره سفر كنم و چندى در آنجا بمانم تا ببينم كار ايشان بكجا خواهد رسيد . زيرا كه ايشان بمراسلات و مكاتبات پرداختهاند و در ميان ايشان كنيزكى رسول است . شايد كه او از آمدوشد برنجد و راز ايشان آشكار سازد و خبر ، شايع شود . آنگاه خلاص من محال است . رفيق ابو الحسن گفت : من اين حكايت شنيده بودم . اين كار ، كاريست بزرگ . خردمند بايد از اين گونه كارها برحذر باشد . و خدا ترا از شرّ اين واقعه پاس كناد و همين تدبير كه كردهء عين صوابست . در حال ، ابو الحسن به منزل خود بازگشت و بفراهم آوردن اسباب سفر مشغول شد . پس از سه روز بسوى بصره روان گشت و رفيق ابو الحسن پس از سه روز به زيارت او آمد . ابو الحسن را در خانه نيافت . از همسايگان جويان شد . گفتند : ببصره رفت و به زودى خواهد آمد . آن مرد در كار ابو الحسن حيران شد و خود نيز نميدانست كه بكدام سوى رود . گفت : كاش از ابو الحسن جدا نمىگشتم . پس از آن قصد خانهء على بن به كار كرد . چون بدانجا رسيد ، به خادمان على بن به كار گفت : از خواجه ، آمدن مرا اجازه بخواهيد . خادمان اجازه خواسته ، او را بدرون بردند . على بن به كار را ديد كه به بستر افتاده . بر او سلام كرد . على بن به كار