مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
60
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
رسوائى حذر كن و اين گريستن بيك سو نه . على بن به كار گفت : اى برادر ، خوددارى نتوانم كرد . اين بگفت و آهى بركشيده ، بناليد و اين ابيات برخواند : لا ابالى چكند دفتر دانائى را * دفتر وعظ نباشد سر سودائى را عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست * يا غم دوست خورم يا غم رسوائى را من همان دم دل و دين جمله بيغما دادم * كه مقيّد شدم آن دلبر يغمائى را چون ابيات بانجام رسانيد ، گفت : بمصيبتى گرفتار شدم كه تاكنون از او بر كنار بودم و راحت خود را بجز مرگ در چيزى نميدانم . ابو الحسن گفت : شكيبا شو . شايد كه خدا ترا به مقصود برساند . پس از آن ابو الحسن از خانه بدرآمد و بدكان روان شد و دكان گشوده ، اندكى بنشست . ناگاه كنيزك پديد شد و ابو الحسن را سلام كرد . ابو الحسن جواب گفت و بكنيزك نظر كرده ، او را پريشانحال و محزون يافت . از حالت شمس النهار جويان شد . كنيزك گفت : خواهم گفت . تو نخست حال على بن به كار را بازگو . پس ابو الحسن ، حديث على بن به كار را بكنيزك بيان كرد . كنيزك در عجب شد و افسوس خورده ، آه بركشيد . پس از آن گفت : خاتون مرا حال از اين عجيبتر است . از آنكه چون شما از زورق بدرآمده ، رفتيد ، من بازگشتم . ولى از بهر شما دلم در تشويش بود و خلاصى شما را باور نميكردم . چون بنزد خاتون خود ، شمس النهار رفتم ، ديدم كه بى خود افتاده . نه سخن ميگويد و نه ردّ جواب مىكند . و خليفه بنزد او نشسته ، سبب آن حالت نميدانست و از كارش آگاهى نداشت . و تا نيمهء شب بى خود بود . چون به خود آمد ، خليفه به او گفت : اى شمس النهار ، بر تو چه رسيده و اين چه حالتست كه امشب ترا روى داده ؟ چون شمس النهار سخن خليفه بشنيد ، به او گفت : جعلنى اللّه فداك . 8 از بخار غذا سرم بگشت و حالم دگرگون شد و بى خود