مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

56

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بودند كه كنيزكى دررسيد و گفت : اى خاتون ، غلامان خليفه درآمدند . پس شمس النهار برخاست و با كنيزك گفت كه : ابو الحسن را با رفيق او بايوان رو بباغ ببر و در آنجا بنشان تا شب ، تاريك گردد . آنگاه بحيلهء بيرون كن . پس كنيز ، ايشان را به همان ايوان برده ، در به روى ايشان ببست . و ايشان نشسته ، بباغ تفرّج ميكردند كه ناگاه خليفه بيامد و صد تن خادمان شمشير بدست در پيش خليفه و بيست تن كنيزكان ماه‌رو از چپ و راست او همىآمدند و كنيزكان را جامهاى فاخر دربر و تاجهاى مكلّل در سر . و هريكى شمعى روشن در دست داشتند . پس شمس النهار با كنيزكان برخاسته ، خليفه را استقبال كردند و در پيش خليفه ، زمين ببوسيدند و با خليفه همىآمدند تا خليفه بكرسى بنشست و خادمان و كنيزان بدور او صف كشيدند . و شمع‌ها روشن بود و دف و چنگ و عود همىزدند . آنگاه خليفه ، بعضى را اجازهء بازگشتن داد و بعضى را نشستن فرمود . و شمس النهار بكرسى در پهلوى كرسى خليفه بنشست و با خليفه بحديث در پيوستند و همهء اينها را ابو الحسن و على بن به كار ميديدند و مىشنيدند . ولى خليفه ، ايشان را نميديد . پس شمعها كه برافروختند ، آن مكان در تاريكى شب ، چون روز ، روشن شد . پس از آن قدحهاى شربت به كف گرفتند . ابو الحسن گفت : تا اكنون چنين قدحهاى گران‌قيمت نديده‌ام و اينها گوهرهائى هستند كه نام اينها را نشنيده‌ام . بر من چنين مينمايد كه خواب همىبينم . و اما على بن به كار از آن ساعت كه از شمس النهار جدا گشت ، از شور عشق ، بى خود افتاده بود . چون به خود آمد و به آن مجلس نظر كرد ، بابو الحسن گفت : اى برادر ، مرا بيم از آن است كه خليفه بسوى ما نظر كند و از حال ما آگاه شود و بيشتر ترس من بر تست . و گرنه من ميدانم كه خود از جملهء هالكان هستم و سبب هلاك من جز عشق نخواهد بود . از خدا ميخواهم كه ما را از اين گرفتارى خلاص كند . القصه ، ابو الحسن و على بن به كار از منظره نظاره ميكردند تا اينكه خليفه رو بكنيزى آورده ، گفت : اى عاشق‌پيشه ، اگر در نزد تو سماع طرب‌انگيز است ، بيار . پس كنيزك ، نغمه پرداخته ، اين ابيات برخواند :