مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
54
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برخواند . على بن به كار و ابو الحسن ، چون آواز شمس النهار شنيدند ، از طرب ، پريدن گرفتند كه كنيزكى بيامد و از بيم همىلرزيد . گفت : اى خاتون ، اينك خليفه با عفيف و مسرور 7 بدر سرا رسيدند . چون حاضران سخن كنيزك بشنيدند ، نزديك شد از بيم هلاك شوند . ولى شمس النهار بخنديد و گفت : هراس مداريد . پس از آن بكنيزك گفت : بخليفه بگو ساعتى صبركند . آنگاه فرمود در غرفه بحاضران فروبستند و پردهها بياويختند و در قصر را نيز بستند . شمس النهار ، خود بباغ درآمد و بكرسى بنشست . كنيزكى پاى او همىماليد و ساير كنيزكان بازگشتند و بمنزلهاى خود رفتند . آنگاه مسرور سياف با بيست تن غلامان كه شمشير در دست داشتند ، برسيدند و شمس النهار را سلام دادند . شمس النهار گفت : از بهرچه آمدهايد ؟ گفتند : خليفه ترا سلام رسانيد و او بسى شوقمند ديدار تست . و خليفه امروز بزمى داشت ، از شادى و نشاط آراسته . اكنون ميخواهد كه ختم شادمانى بوجود تو كند . آيا تو بنزد خليفه مىآئى يا او بنزد تو آيد ؟ شمس النهار چون فرمان خليفه بشنيد ، برخاسته ، زمين ببوسيد . در حال ، كنيزكان را بخواست و خادم بنزد خليفه فرستاده ، گفت : خليفه را باخبر كن كه من پس از اندكزمانى كه مكان از براى خليفه مهيا كنم ، در انتظار نشسته خواهم بود . خادم بنزد خليفه رفت و پيام شمس النهار بخليفه رسانيد . و اما شمس النهار برخاسته ، بنزد على بن به كار رفت و او را وداعش كرد . على بن به كار بگريست و گفت : اى خاتون ، اين چه وداعى است ؟ خدا مرا شكيبائى دهد كه من در جدائى تو هلاك خواهم شد . شمس النهار گفت : به خدا سوگند كه جز من ، كس هلاك نخواهد شد . راز من به زودى آشكار خواهد شد و به هلاكت اندر خواهم افتاد . خاصه امشب كه بخليفه وعده دادهام . و از اين كار بخطرى بزرگ خواهم افتاد زيرا كه با محبتى كه مرا با تست و افسوسى كه در جدائى تو خواهم خورد ، چگونه توانم نغمه پردازم و با كدام دل با خليفه توانم