مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
49
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب يكصد و پنجاه و سوم برآمد حكايت على بن به كار و شمس النهار گفت : اى ملك جوانبخت ، در زمان گذشته بعهد خلافت هرون الرّشيد ، بازرگانى پسرى داشت ، ابو الحسن على بن طاهر نام . و آن بازرگان ، توانگر و مرفه الحال و خوشروى بود . هركس او را ميديد ، بصحبت او رغبت مىكرد . و او بىاجازه خليفه بدار الخلافه رفتى و همسران و كنيزان خليفه ، او را دوست مىداشتند . و با خليفه منادمت مىكرد و اشعار در نزد او ميخواند و از نوادر حكايات به او حديث ميگفت . ولى بيع و شرى و بازرگانيش ، مشغله بود . و در دكان او جوانى از فرزندان ملوك عجم كه على بن به كار نام داشت ، مىنشست . و آن جوان ، گل روى و سروقامت و نيكو شمايل و شيرينسخن و گشادهجبين بود . اتفاقا روزى آن جوان با بازرگان نشسته ، از هرسو حديث ميگفتند . ناگاه ده تن كنيزكان ماهروى و زهرهجبين پديد شدند . و در ميان ايشان دخترى بود كه