مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

48

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گنجشگ بازآمد ، طاوس گفت : سبب غيبت چه بود ؟ گنجشگ گفت : چيزى ديدم كه ازو ترسيدم . طاوس گفت : چه چيز بود آنچه تو ديدى ؟ گنجشگ گفت : مردى ديدم كه دام در نزد آشيانهء من گسترده و ميخهاى آن را محكم كوفته و دانه بميانهء دام ريخته و دور تر نشسته بود . من نيز نشستم و او را نظر ميكردم تا ببينم چه خواهد كرد . ناگاه كلنگى را ديدم كه با مادهء خويش بميان دام اندر افتادند و فرياد بركشيدند . صياد برخاست و آنها را بگرفت . من از ديدن اين حادثه به بيم اندر شدم و سبب غيبت من همين بود . پس از اين در آن آشيانه نتوانم بود . كه از آن دام ، بسى هراس دارم . طاوس به او گفت : از مكان خود ارتحال مكن . كه چون قدر بيايد ، حذر سود ندهد . گنجشگ فرمان بپذيرفت و ملك را اطاعت كرد . ولى پيوسته گنجشگ بر خود همىترسيد . تا آنكه روزى ايستاده بود كه دو گنجشگ باهم در جنگ شدند . گنجشگ با خود گفت : چگونه من وزير ملك باشم و گنجشگ‌ها در نزد من مقاتله كنند ؟ به خدا سوگند كه من بايد ميان اينها اصلاح كنم . پس به آنها نزديك شد . در حال ، صياد ، دام بگردانيده ، همه گنجشگها در زير بماندند و وزير در ميان دام اندر بود . صياد برخاسته ، او را بگرفت و برفيق خود داد و گفت : خوب نگاهش دار كه از همه گنجشگها فربه‌تر است . وزير با خود گفت : از آنچه ميترسيدم ، به دو گرفتار شدم . احتراز من سودى ندارد و از قضا نتوان گريخت . چون شهرزاد اين حكايت بر ملك فروخواند ، ملك گفت : اى شهرزاد ، از اين گونه حكايات ، باز حديث كن . شهرزاد گفت : اگر ملك ، مرا زنده گذارد ، انشاء اللّه در شب آينده ، طرفه حديثى گويم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .