مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
47
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بنگريست . ديد كه به جائى بلند ، فراز نشسته ، از آنجا خود را به زمين مياندازند و بىآسيبى و مضرّت از زمين ، چست برخاسته ، زر و سيم بىشمار از مردمان ميگيرند . جولا گفت : ناچار من نيز چنين كارى كنم . پس برخاسته ، به آن جاى بلند برآمد و خود را از آن جاى بلندى به زمين انداخت . در حال ، گردنش بشكست و هلاك شد . من اين مثل براى اين بگفتم تا حرص و طمع بر تو چيره نشود و كارى نكنى كه ترا نشايد . شوهر آن زن گفت : چنان نيست كه هردانشمند بسبب علم و دانش از آسيب دهر سالم بماند و هرنادان از جهل بمحنت گرفتار شود . من بسى مارگيرى را كه بفنون مارگيرى آگاه بودهاند ديدهام كه مار ، ايشان را گزيده و كشته . و پارهء كسان ديدهام كه از فنون مارگيرى بىخبر بودهاند ، بمار ظفر يافتهاند . الغرض آن مرد بزن خود ، مخالفت كرد . بقچه را بخريد و به همين عادت ، بضاعتهاى دزديده به قيمت پست ميخريد تا اينكه بتهمتى در دست شحنه گرفتار گشت و هلاك شد . و نيز شنيدهام كه : حكايت گنجشگ و طاوس در زمان قديم ، گنجشگى بوده كه هرروز نزد طاوس ، ملك پرندگان ميآمد . و هربامداد و شام ، پيش از همهكس بيامدى و پس از همهكس برفتى . اتفاقا جماعتى از پرندگان در كوهى بلند جمع آمدند و باهم گفتند كه : جمعيّت ما افزون گشته . در ميان ما اختلاف بسيار شده . ما را پادشاهى ضرور است كه به كار ما نظر كند و اختلاف از ميان ما بردارد . در آن اثنا همان گنجشگ بر ايشان بگذشت و ايشان را بپادشاهى طاوس اشارت كرد . ايشان نيز طاوس را بپادشاهى برگزيدند . طاوس با ايشان نكوئى بجاآورد و وزارت بگنجشگ داد . روزى گنجشگ از طاوس ناپديد شد و طاوس ، سخت دلگير و مضطرب بود . چون