مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

43

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كرد و در آنجا تنها بعبادت مشغول شد . پس قمرى ، او را همه‌وقت در پرستش و نماز ايستاده يافت . دلش به او مايل شد و به او گفت : چندسال است كه تو بدينسان هستى ؟ خارپشت گفت : سى سالست كه در عبادت بسر ميبرم . قمرى گفت : خوردن تو از كجاست ؟ گفت : اگر چيزى از درخت افتد ، به آن قناعت كنم . قمرى گفت : جامهء تو چيست ؟ خارپشت گفت : اين خارهاى درشت ، جامهء منست . قمرى گفت : چونست كه اين مكان به جاهاى ديگر برگزيدهء ؟ خارپشت گفت : در بيراهه منزل گرفته‌ام تا راه گم‌كردگان را به راه دلالت كنم و جاهلان را علم بياموزم . قمرى گفت : من ترا بدين حالت نميدانستم . اكنون كه ترا بدين حالت ديدم ، به تو مايل شدم و بصحبت تو مرا رغبت افتاد . خارپشت گفت : بيم از آن دارم كه ترا كردار با گفتار يكى نباشد و مانند دهقان باشى كه هنگام زرع در تخم پاشيدن كوتاهى كند و گويد كه هنگام تخم‌پاشى گذشته . اگر تخم پاشم ، مال ضايع خواهد شد . و چون وقت درويدن آيد و مردمان را بيند كه خرمن همىاندوزند ، از آنچه فوت گشته ، پشيمان شود و از حزن‌واندوه بميرد . قمرى گفت : مرا چه بايد كه از علايق دنيا خلاصى يابم و از خلايق ، بريده ، بپرستش پروردگار مشغول شوم ؟ خارپشت گفت : توشهء معاد آماده كن و به روزى قانع شو و به دنيا حريص مباش . قمرى گفت : چگونه اينها مرا ميسّر آيند ؟ خارپشت گفت : ترا ممكنست كه از ميوهء اين درخت به قدر كفايت يك سالهء خود برچينى و در پاى درخت ، كاشانهء ساخته ، ميوه‌ها را در آنجا ذخيره كنى و خود نيز بطلب راه حق و پرستش پروردگار مشغول شوى . قمرى گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهد كه آخرت را به ياد من آوردى و به راه سدادم دلالت كردى . آنگاه قمرى با جفت خود ، ميوه از درخت همىچيدند و بپاى درختش همىريختند تا اينكه بدرخت از ميوه چيزى نماند . خارپشت از پديد آمدن خورش ، فرحناك گشته ، ميوه‌ها را در كاشانهء خود جمع آورده و با خود گفت كه : قمريان هروقت محتاج مؤنت شوند ، از من طلب مؤنت خواهند كرد و بزهد و پرهيز من اعتماد كرده ، به من نزديك خواهند آمد . آنگاه من ايشان را صيد كرده ، بخورم و اين مكان ،