مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
42
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنچه بگنجشگ رسيد . روباه گفت : بازگو كه بگنجشك چه رسيد ؟ كلاغ گفت : شنيدهام گنجشگى به رمهء گوسفندى بپريد و عقاب بزرگى را ديد كه برّهء را بچنگال گرفته ، همىپرد . و آنگاه گنجشگ ، پرهاى خود را بگشود و گفت : منهم بدانسان كنم كه عقاب كرد . پس خويش را بزرگ شمرد و بقويتر از خود تشبه كرده . در حال بپريد و بقوچى فربه كه پشمهاى بلند داشت ، بيفتاد . پشمهاى قوچ بپاى گنجشگ درپيچيد و دام پاى او شد . چون خواست بپرد ، پريدن نتوانست . آنگاه عقاب ، خشمگين گشته ، بازگشت و او را بگرفت و پرهاى او را بركند . و شبان نيز بيامد . ريسمانى بپاى گنجشگ بسته ، پيش فرزندانش برد . يكى از ايشان با پدر گفت كه : اين چيست ؟ شبان گفت : اين ببزرگتر از خود و قويتر از خود تشبه كرده و هلاك گشته . تو نيز اى روباه ، حذر كن از اينكه بقويتر از خود تشبه كنى ، كه هلاك خواهى شد . پس چون روباه از دوستى كلاغ نوميد شد ، محزون و ملول بازگشت و از پشيمانى ، دندان بدندان مىسود . چون كلاغ ، گريستن و ناليدن و دندان بدندان سودن روباه بديد ، سبب بازپرسيد . روباه گفت : سبب اينست كه ترا از خود حيلهگرتر يافتم . اين بگفت و به مكان خود بازگشت . پس ملك شهريار گفت : اى شهرزاد ، چه طرفه حكايتها گفتى . اگر از اين گونه حكايات نيز دارى ، بازگو . شهرزاد گفت : چنين گويند كه : حكايت خارپشت و قمرى خارپشتى در كنار درختى مسكن گرفته بود و دو قمرى نر و ماده نيز بر آن درخت آشيان داشتند و بفراز آن درخت بعيش و نوش ميگذراندند . خارپشت با خود گفت كه : قمريان از ميوهء درخت ميخورند و مرا دست از آن كوتاه است . و لكن بايد ناچار حيلتى سازم . پس در پاى درخت ، نزد كاشانهء خود ، مسجدى بنا