مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
41
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
است . و درين زمان نزديك به من رسيده است كه تو با يار ديرين خود ، گرگ ، نيرنگ كرده و فريبش داده و هلاكش ساختهء ، با اينكه او ترا همجنس بود و ديرگاهى در صحبت او بسربرده بودى . تو كه پاس صحبت او نداشتى ، من چگونه توانم بر تو اعتماد كنم ؟ چون ترا كار با همجنسان و ياران ، اين باشد ، با دشمن خود كه ترا همجنس نيست ، چگونه خواهى رفتار كرد ؟ مثل تو با من ، مثل شاهينست با ضعيفان و واپسماندگان پرندگان . روباه گفت : چونست حكايت شاهين با ايشان ؟ كلاغ گفت : چنين گويند كه شاهينى بوده است ستمكار و بدكردار ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و پنجاه و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، شاهينى بوده است بدكردار و وحشيان و پرندگان ازو هراس داشتند و هيچكس از شرّ او خلاص نبود . و او را در ستمكارى و دلآزارى ، حكايتها بود . پس چون سالها بر او بگذشت ، ضعيف شد و گرسنه گشت و دردش افزون گرديد . آنگاه قرار او به اين شد كه بميان جمع پرندگان ميرفت . چون پرندگان ميپريدند ، ضعيف و پسمانده كه بر جاى ماندى ، او را گرفته ، مىخورد . الغرض ، پس از آنهمه قوّت و بطشت ، كار بحيلهگرى و روزى بخديعه خوردى . اى روباه ، ترا نيز اگر قوّت برود ، حيلت نخواهد رفت . و من شك ندارم در اينكه ترا طلب صحبت من از روى حيلت است و منهم كسى نيستم كه فريب ترا خورده ، با تو يار شوم . از آنكه خدا بپرهاى من قوتى و بديدههاى من روشنى داده كه به ديگران نداده . و حذر كردن از خلق را نيز به من داده . و بدان كه هركس كه بقوىتر از خود تشبه جويد ، بمشقت افتد . و بسا هست كه هلاك مىشود . اى روباه ، من بر تو بيم دارم از اينكه بتواناتر از خود ، تشبه ميجوئى . و ترا رسد ،