مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

40

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

در خوابگاه بازرگان جاى ميگرفت و روزها در خانهء موش بسر ميبرد . اتفاقا بازرگان شبى به خانه بيامد و بسى زر با خود داشت . آن زرها اين‌سوى و آن‌سو ميكرد . چون موش صداى زرها بشنيد ، سر از سوراخ بدرآورده ، به آنها همىنگريست تا اينكه سر ببالين گذاشته ، بخفت . آنگاه موش با كيك گفت : آيا حيلتى توانى ساخت كه از اين زرها كه غنيمتى است بزرگ ، به مقصود برسيم ؟ كيك گفت : طالب هرچيز بايد بر او قادر باشد . اما اگر ضعيف و عاجز باشد ، بمحنتى گرفتار گشته ، از مقصود بازماند . مانند آن گنجشك كه دانه ميربايد و بدام اندر گرفتار مىشود ، صيّاد آن را صيد كند . بىتفاوت ، شرح‌حال ماست . اينكه نه ترا قدرتست زرها بگيرى و از خانه بدر آرى و نه مرا طاقت آنكه يكى از آنها را بردارم . موش گفت كه : من در خانهء خود ، هفتاد سوراخ ساخته‌ام . از هر كدام كه خواهم ، بيرون آيم و از براى اندوختنيها جاى محكم آماده كرده‌ام . اگر تو حيلتى كنى كه بازرگان از خانه بدر شود ، بدان كه ظفر خواهم يافت . كيك گفت : من انشاء اللّه بازرگان را از خانه بيرون كنم . پس كيك بخوابگاه بازرگان شتافت و او را سخت بگزيد و ازو دور گشته ، بمأمنى برآسود . بازرگان بيدار گشت و او را جستجو كرده ، چيزى نيافت . به پهلوى ديگر بخوابيد . كيك ، او را بار دوم ، سختتر از نخستين بگزيد . بازرگان را خواب از سر بدر شد و از خوابگاه دور گشت . كيك هم دفعه دفعه همىگزيد تا اينكه بازرگان از خانه بدرآمد و در مصطبه در خانه بخفت و تا بامداد بيدار نشد . و موش ، تمامت زرها به مكان خويش برد . چون روز برآمد ، مردمان ، بازرگان را در آنجا ديدند و گمانهاى بد برو بردند . پس از آن ، روباه با كلاغ گفت كه : اى خردمند هشيار ، من اين سخنان با تو نگفتم ، مگر اينكه بدانى كه اگر با من نكوئى كنى ، ترا پاداش نيكو خواهم داد . چنان كه كيك ، موش را پاداش نيكو داد . كلاغ گفت : اى روباه ، تو نيرنگ‌باز و حيله‌ساز هستى . و كسى را كه عادت ، مكر و خدعه باشد ، بعهد او نتوان ايمن شد . و كسى را كه پيمان درست و عهد محكم نباشد ، او را پناه دادن ، از صواب دور