مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

39

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شود . روباه گفت : اى دوست گرامى ، از كيك و موش حكايتى كرده‌اند كه براستى سخنان من گواه است . كلاغ گفت : چگونه است آن حكايت ؟ روباه گفت : موشى در خانهء بازرگانى توانگر جاى داشت . شبى كيك در خوابگاه آن بازرگان جاى گرفت . تنى يافت بسيار نرم . و بس تشنه بود . خون او را بمكيد . بازرگان ، آزرده گشته ، بيدار شد و راست نشست و خادمان را آواز داد . خادمان بفرمان بشتابيدند و آستين‌ها بر زده ، از پى كيك همىگشتند . چون كيك اين معنى دريافت ، بگريخت و راهش بسوراخ موش افتاد . چون به خانه موش درآمد ، موش ، او را بديد و با او گفت : سبب آمدن تو بدينجا چيست ؟ كه تو نه از جنس منى و پيوسته تو از آزار من بهراس اندر بودى . كيك با او گفت كه : من از بيم كشته شدن بدينجا گريختم و بر تو پناه آوردم . و در خانهء تو طمعى ندارم و از من بدى بر تو نخواهد رسيد . چون موش سخن كيك بشنيد ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و پنجاه و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، موش چون سخن كيك بشنيد ، گفت : اگر سخن چنين است كه تو گفتى ، درينجا برآساى كه بر تو باكى نيست و ترا آسيبى نرسد ، مگر آنكه من خود را سپر آن آسيب گردانم . ولى از نخوردن باقى خون بازرگان ، افسوس مخور و بهرچه كه ميسّر باشد ، راضى شو . كه از واعظان شنيده‌ام كه اين بيت همىخواندند : كسى كه عزّت عزلت نيافت هيچ نيافت * كسى كه روى قناعت نديد هيچ نديد كيك گفت : اى خواهر ، وصيت ترا شنيدم و گردن بطاعت نهادم . هرگز ترا مخالفت نكنم تا درين نيت پاك ، عمر من بگذرد . موش گفت : راستى مودت ترا ، نيت پاك ، بس باشد . پس پيمان بستند و مودّت محكم كردند . و كيك شبها