مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
37
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حكايت كلاغ و گربه كلاغى و گربهء باهم مودّت و برادرى داشتند . اتفاقا ايشان در زير درختى بودند كه ناگاه پلنگى بسوى آن درخت بيامد و ايشان آگاه نبودند . چون پلنگ بايشان نزديك شد ، كلاغ بدرخت بپريد و گربه در پاى درخت ، حيران بماند و با كلاغ گفت : اى يار وفادار ، در خلاص من حيلتى كن . كلاغ با او گفت : هنگام نزول بليّت ، از برادران يارى خواستن ، ضرور است و ايشان نيز در خلاص برادران از حيلتى ناچارند . و شاعر در اين معنى ، نيكو گفته : مر ترا آن رفيق يار بود * كه به نيكوبدت به كار بود يار همكاسه هست بسيارى * ليك هم درد كم بود يارى اتفاقا بنزديك آن درخت ، شبانى بود كه سگان شيرشكار داشت . كلاغ بنزديك سگان رفت و پرهاى خود به زمين زد و فرياد كرد . سگان بر وى گرد آمدند . آنگاه از زمين بلند گشته ، پر به روى سگان بزد و اندكى دور شد . سگان بر اثر او بيامدند . پس كلاغ دوباره پر به روى ايشان زد و دور تر رفت . سگان نيز از