مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

35

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هزار شكر كه از فرّ بخت و عون إله * حسود گشت نگونسار و نيست شد بدخواه بسا كسان كه تباهى ديگران ميخواست * در اين خيال سرانجام خويش كرد تباه هرآنكه دام نهد خويشتن فتد در دام * هرآنكه چاه كند خويشتن كند در چاه پس از آن روباه ، بىزحمت اغيار در انگورستان بسر برد . و نيز حكايت كرده‌اند : حكايت موش و سموره موشى با سموره در خانهء مرد فقيرى منزل كردند . اتفاقا يكى از دوستان آن مرد بيمار شد و طبيب از بهر او كنجد مقشر فرمود . او نيز پارهء كنجد به آن مرد بىچيز بداد كه پوست از آن بردارد . و آن مرد ، كنجد را بزن خويش بداد كه مقشرش كند . پس از آن پوست كه از آن كنجد برداشت ، چون سمور ، كنجد بديد ، بسوى آن كنجد بيامد و از آن كنجد در آن روز به منزل خود همىبرد تا آنكه بيشتر آن كنجد را ببرد . چون زن بيامد و نقصان در كنجد مشاهده كرد ، بنگهبانى كنجد بنشست تا سبب نقصان بداند . پس سموره ببردن كنجد بيامد . زن را ديد كه بدانجا نشسته . دانست كه از بهر پاس كنجد نشسته است . با خود گفت : اين كار ، عاقبت بد دارد . ناچار من بايد كارى كنم كه كردارهاى بد مرا بپوشاند . پس كنجد را كه در منزل داشت ، بيرونش همىآورد . چون زن او را بدينسان بديد ، با خود گفت كه : سبب نقصان كنجد ، اين سموره نخواهد بود . از آنكه كنجد را ديگرى برده ، او همىآورد و آفت كنجد از اين نيست . اين با ما نكوئى مىكند . پاداش اين جز نيكوئى نتوان داد . ولى من بايد پاس دارم تا برندهء