مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
34
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ندارد و همه شكستها پيوند گيرد ، مگر شيشه كه پيوند نپذيرد . و هرچيز را دفع توان كردن ، مگر قضا را . و اما اينكه گمان كردهء كه مرا مكافات نيكو خواهى داد ، من ترا در مكافات دادن ، بمادرى تشبيه كردهام كه از مارگير گريخت . مردى او را ديد كه هراسان همىدود . آن مرد پرسيد : چونست كه هراسان و گريزان هستى ؟ مار گفت : از مارگير ميگريزم . اگر تو مرا خلاصى دهى و در نزد خود پنهان دارى ، ترا پاداش نيكو دهم . آن مرد ، مار را بطمع مكافات نيكو بگرفت و در جيب گذاشت . چون مارگير بگذشت و بيم از مار برفت و خاطرش آسوده شد ، مرد با او گفت : پاداش من چيست ؟ كه ترا از آنچه بيم داشتى نجات دادم . مار گفت : بازگو كه كدام عضو ترا بگزم ؟ تو ميدانى كه پاداش من همين است . پس مار آن مرد را چنان بگزيد كه در حال ، آن مرد بمرد . اى احمق ، حكايت تو با من همان حكايت مار و آن مرد است . مگر تو گفتهء شاعر نشنيدهء : نكوئى با بدان كردن چنان است * كه بد كردن بجاى نيك مردان پس گرگ با او گفت : اى جانور فصيح و اى خداوند صوت مليح ، تو مگر توانائى من ندانى و غلبهء من بر مردمان نميشناسى ؟ كه من بقلعهها هجومآورم و انگورستانها ويران كنم . تو از فرمان من بيرون مرو و با من چنان رفتار كن كه مملوكان با خواجگان . روباه گفت : احمق نادان ، مرا از نادانى تو عجب آيد . كه تو مرا به خدمت ، چنان فرمان ميدهى كه گويا از مملوكان تو هستم . و لكن زود خواهى ديد كه سر و دندانت را با سنگها بشكنند . پس از آن روباه در نزديكى انگورستان بر تلّى شد و خداوند انگورستان را آواز همىداد تا اينكه مردم حاضر آمدند . روباه ايستاده بود كه ايشان بكنار گودال برسيدند . آنگاه روباه بگريخت . صاحبان باغ ، گرگ را در گودال بديدند . سنگهاى بزرگ بر او ريختند و با سنگ و چوب و نيزهاش همىزدند تا او را بكشتند و بازگشتند . روباه بسوى گودال بازآمد . گرگ را مرده يافت . از غايت فرح ، دم همىجنبانيد و اين ابيات همىخواند :