مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

32

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تو بالا روم و بر لب گودال نزديك شوم و از اينجا بدر آيم و ريسمانى پديد آورده ، بر تو بياويزم تا تو او را گرفته ، خلاص شوى . گرگ گفت : مرا بسخن تو اعتماد نيست . كه حكيمان گفته‌اند : هركه بناجوانمردان اعتماد كند ، فريب خواهد خورد . و هركس آزموده را بار ديگر بيازمايد ، او را پشيمانى روى دهد . و در اين معنى ، شاعر گفته : تجربه كردم و دانا شدم از كار تو من * تا مجرّب نشود مردم دانا نشود روباه گفت : ظنّ بد در هرحال بد است و حسن ، ظن شيوهء جوانمردان است . سزاوار اينست كه رهائى را حيلت كنى كه رهائى من و تو بهتر از آنست كه هردو هلاك شويم . از ظنّ بد بازگرد . از آنكه اگر تو به من حس ظنّ داشته باشى و بر سخن من اعتماد كنى ، يكى از اين دو كار خواهد بود . يا چيزى حاضر آورم كه تو بر آن آويخته ، خلاص يا بى و يا اينكه با تو مكر كنم و خود ، خلاص يافته ، ترا در اينجا بگذارم . و اين يكى محالست . از آنكه من از مكافات نيرنگ خود آسوده نخواهم بود و بپاداش نيت خويش گرفتار خواهم شد . كه در امثال گفته‌اند : الوفاء مليح و الغدر قبيح . 5 بهتر اينست كه تو بر من اعتماد كنى . كه من بحادثات روزگار ، جاهل نيستم . اكنون خلاصى را حيلتى ساز و دير مكن كه وقت از آن تنگتر است كه سخن دراز كنيم . گرگ گفت : اگرچه بر تو اعتماد ندارم ، ولى اين را دانستم كه تو چون توبهء مرا شنيدى ، قصد خلاص من كردى و اكنون من سخن ترا بپذيرم . اگر مكرى و كيدى ترا در نظر باشد ، همان نيرنگ ، سبب هلاك تو خواهد بود . پس گرگ در ميان گودال ، راست بايستاد و روباه بر دوش او رفت و مساوى لب چاه ايستاد . آنگاه از دوش گرگ به روى زمين جست و گرگ گفت : اى دوست مهربان ، از كار من غافل مباش و خلاصى مرا دير مكن . روباه بلند بخنديد و گفت : اى نادان ، مرا در دست تو گرفتار نكرد ، مگر مزاح كردن من با تو . از آنكه چون توبهء ترا بشنيدم ، فرحناك شدم . و بطرب آمدم و رقص كردم و دم خود را بگودال