مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
28
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
هيچ فساد از اين بيشتر نيست كه من بدين گودال اندر بمانم و مذاق مرگ به چشم و هلاك را به چشم خود بينم و حال آنكه تو بر خلاص من قادر باشى . روباه گفت : اى زشتروى درشتخوى ، من ترا در نيكوئى ظاهر و خيانت باطن بباز تشبيه كردهام كه با كبك ، حيله كرد . گرگ گفت : چونست حكايت باز و كبك ؟ روباه گفت : روزى بانگورستان رفتم كه از انگور آنجا بخورم . بازى را ديدم كه بر كبك هجوم كرد و خواست كه او را صيد كند . كبك بگريخت و بآشيانهء خود رفته ، پنهان شد . باز نيز از پى او برفت و او را آواز داد كه : اى نادان ، چون من ترا در بيابان ، گرسنه يافتم ، بر تو رحمت آوردم و از براى تو دانه برچيدم و اكنون حاضر آوردهام كه تو آن را بخورى . ولى تو از من بگريختى و سبب گريختن ترا ندانستم . الحال بيرون بيا و دانهء كه از براى تو آوردهام ، بخور . چون كبك از باز ، اين بشنيد ، براستى سخنش اعتماد كرد و از آشيانه بدرآمد . در حال ، باز ، چنگال بر وى فروبرد و او را محكم گرفت . كبك به او گفت : اين بود وفا و يارى تو ؟ همينست دانهء كه تو آن را از براى من آورده بودى ؟ چرا با من دروغ گفتى ؟ اميد دارم كه آنچه از گوشت من بخورى ، خدا آن را در شكم تو زهر كند . چون باز ، كبك را بخورد ، پروبال او بريخت و در حال بمرد . پس از آن روباه با گرگ گفت : هركه چاه از بهر برادران خود بكند ، به زودى در آن چاه افتد . نخست تو با من كيد كردى و حيله ساختى . ولى در آخر ، خود گرفتار گشتى . گرگ گفت : اين سخنان بگذار و اين مثلها مزن و كارهاى بد را كه از من سر زده ، بازمگو . همين بدحالى ، مرا بس است كه بورطهء درافتادهام كه دشمنان را دل به من ميسوزد . برخيز و حيلتى بساز كه خلاص من در آن باشد . مرا يارى كن كه صديق را از صديق ، تحمل مشقت ، ضرور است . و رنج بردن دوست در خلاص دوست ، نزد خردمندان پسنديده است . و گفتهاند كه : دوست مهربان بهتر از برادر است . هرگاه تو در خلاص من بكوشى و مرا از اين ورطه خلاص كنى ، ترا از مال دنيا بىنياز كنم و حيلتها و مكرهاى غريبه به تو بياموزم كه از بركت آن حيلتها انگورستانهاى خوب پديد آورى و از درختان ميوهدار ، ميوههاى شيرين