مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

278

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

وزير ، هميخواهم كه رفته ، او را بر دارش ببينم . وزير گفت : اى خليفه ، آنچه فرمودهء بكن . پس خليفه با وزير بپاى دار برفتند . خليفه بدان مرد دار كشيده نظر كرده ، ديد كه جز علاء الدين ، كس ديگر است . گفت : اى وزير ، اين علاء الدين نيست . جعفر برمكى گفت : اى خليفه ، چگونه شناختى كه ديگرى است ؟ خليفه گفت : علاء الدين كوتاه بود و اين دراز است . وزير گفت : دار كشيده ، دراز همىشود . خليفه گفت : علاء الدين سفيد بود . اين سياه است . وزير گفت : اى خليفه ، مگر ندانى كه مرگ ، صورت اصلى دگرگون كند ؟ پس خليفه فرمود از دارش به زير آوردند . گفت : لا يعلم الغيب الا اللّه . ما كه ندانستيم اين شخص علاء الدين است يا ديگرى . آنگاه خليفه فرمود بخاكش سپردند و نام علاء الدين از ميان گم شد و از دلها فراموش گشت . و اما حيظلم بظاظه را از عشق ياسمين ، بيمارى ، سخت شد و رنجورى ، فزون گشت تا اينكه درگذشت و بخاكش سپردند . و اما ياسمين را ايام حمل بسر آمد . پسرى ماه‌منظر بزاد . كنيزكان گفتند : چه نام خواهى گذاشت ؟ ياسمين گفت : اگر پدر ميداشت ، او نامش ميگذاشت . ولى من اصلانش همىخوانم . پس از آن دو سال پىدرپى شيرش داد و پس از دو سال از شير بازگرفت . و اصلان بزرگ همىشد تا اينكه راه رفتن توانست . اتفاقا روزى مادر اصلان به كار مطبخ مشغول بود كه از پله‌هاى مطبخ فراز رفته ، امير خالد والى نشسته بود . او را بگرفت و در كنار خود بنشانيد و در شمايل او تأمل كرده ، ديد كه بعلاء الدين بسيار شبيه است . پس از آن مادرش ياسمين جستجو كرده ، نيافتش . بساحت خانه درآمد . ديد كه امير خالد نشسته و طفل را اندر كنار گرفته است . چون كودك ، مادر خود بديد ، خويشتن را بسوى او انداخت . امير خالد ، كودك را در آغوش گرفته ، گفت : اى كنيزك ، بيا . چون ياسمين بيامد ، والى به او گفت : اين كودك پسر كيست ؟ كنيزك گفت : پسر من است . والى گفت : پدرش كيست ؟ گفت : علاء الدين ابو الشامات بود . و لكن اكنون پسر تست . والى گفت : علاء الدين ، خيانت‌كار بود . ياسمين گفت : حاشا كه او