مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
275
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آوردند . خليفه گفت : اينها را در كجا پديد آورديد ؟ گفتند : در ميان خانهء علاء الدين يافتيم . پس خليفه غضبآلود شد و متاعها را بگرفت و مصباح را در ميان آنها نديد . با علاء الدين گفت : مصباح كجاست ؟ گفت : من ندزديدهام و مرا خبر از جائى نيست . خليفه به او گفت : اى خيانتكار ، چگونه من ترا نزديك به خود مىكنم و تو مرا از خود دور ميكنى و من ترا امين ميشمارم و تو به من خيانت هميكنى ؟ پس از آن فرمود كه علاء الدين را بر دار كنند . آنگاه والى ، علاء الدين را بدرآورد و منادى ندا همىداد كه : اين كمتر پاداش آن كسى است كه بخليفه خيانت كند . چون مردمان ، اين ندا بشنيدند ، در پاى او بتفرج برآمدند . علاء الدين را كار بدينگونه شد . و اما احمد دنف با زيردستان خود در باغى بعيش و نشاط نشسته بودند كه ناگاه مردى از مقربان ديوان بنزد ايشان درآمد و دست احمد دنف را ببوسيد و گفت : اى احمد دنف ، اى سر سرهنگان خليفه ، تو در عيش و نوش نشسته و آب اندر زير پاى تو بستهاند و از حادثهء كه روى داده ، آگاه نيستى . احمد گفت : چه حادثهء رو داده ؟ سقا گفت : علاء الدين را كه به فرزندى گرفته بودى ، بپاى دارش بردند و هميخواهند كه بر دارش كنند . احمد دنف با حسن شومان گفت : اى برادر ، چه حيلت دارى و چه تدبير ، ترا بخاطر ميرسد ؟ حسن شومان گفت : علاء الدين از اين گناه ، برى و ازين كار ، بى خبر است . يكى از دشمنان ، دام نيرنگ به دو گسترده . احمد گفت : اكنون ترا راى چيست ؟ حسن شومان گفت : خلاص او انشاء اللّه دست ما خواهد بود . پس حسن شومان برخاسته ، بزندان رفت و بزندانبان گفت : يكى از زندانيان را كه بكشتن سزاوار است ، بياور . زندانبان ، كسى را كه بعلاء الدين بسيار شبيه بود ، از زندان بدرآورده ، بحسن شومانش بداد . حسن شومان ، سر او را پوشيده ، با احمد دنف و على زيبق مصرى بميان گرفته ، بياوردند . و علاء الدين را جلاد هميخواست كه بدارش كشد . احمد دنف پيش رفته ، پاى بر روى جلاد بگذاشت . جلاد گفت : كنار رويد كه من كار بانجام رسانم . احمد به او گفت : اى پليد ، اين مرد را بگير و بجاى علاء الدين بر دارش