مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

27

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس گرگ با روباه گفت : اى بهترين درندگان ، من از تو گمان يارى داشتم و نمىپنداشتم كه تو مرا بدين گودال اندر بگذارى . پس سرشك از ديده روان ساخت و اين بيت برخواند : چه شود گر بكرم مرحمتى فرمائى * گره از كار فروبستهء ما بگشائى روباه گفت : اى خصم نادان ، چونست كه پس از آن‌همه تكبر و تجبر بتظلّم و تذلل اندر شدى ؟ و من كه صحبت ترا برگزيده بودم ، از بيم سطوت تو بود ، نه اينكه بدوستى تو رغبتى داشتم . اكنون منت خداى را كه بمحنت گرفتار شدى و بورطه در افتادى . مگر نشنيدهء آنچه شاعر گفته : هركه آئين ظلم پيش‌نهاد * بند بر دست و پاى خويش نهاد چند روزى اگر سرافرازد * دهرش آخر ز پا در اندازد پس گرگ بروباه گفت : اى جوان‌مرد وحشيان و اى بردبار درندگان ، با زبان دشمنى سخن مگو و با نظر خصومت نگاه مكن . حقّ صحبت ديرين پاس دار . پيش از آنكه هنگام مكافات در رسد ، برخيز و در خلاص من كوشش نما و ريسمانى پديد آورده ، يك سر آن را بدرخت ، محكم ببند و سر ديگر را به من بياويز كه من آن را بگيرم . شايد از اين ورطه خلاص شوم . كه پس از خلاصى ، هرچه مال داشته باشم ، ترا دهم . روباه گفت : ترا خلاصى ، محال است . هرگز از من خلاص خود مخواه و سخن دراز مكن و بدكردارىهاى خويشتن بخاطر آر و كيد و مكرى را كه از براى من در دل داشتى ، فراموش مكن . هنوز كجاست كه ترا سنگسار كنند . بدان كه تو از اين جهان ، بدرخواهى رفت و از اين محنتكده ، ارتحال خواهى كرد و پس از هلاكت بدوزخ خواهى شتافت . گرگ گفت : يا ابا الحصين ، كينه بدل مگير و بدوستى بازگرد و بدان كه هركس شخصى را از هلاك برهاند ، او را زنده كرده و هركس كسى را زنده كند ، گويا تمامت خلق را زنده كرده است . و پيروى فساد مكن كه فساد را حكيمان ، ناخوش داشته‌اند . و