مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
253
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
متناسبند و موزون حركات دلفريبت * متوجهند بر ما سخنان بىحسيبت عجب از كسى در اين شهركه پارسا بماند * مگر او نديده باشد رخ پارسا فريبت پس چون دخترك در برابر علاء الدين بايستاد ، علاء الدين گفت : از من دور شو تا ناخوشى تو مرا فرونگيرد . دخترك آستين برزده ، ساعد سيمين بنمود . پس از آن دخترك گفت : تو نيز از من دور شو كه جذام تو مرا نگيرد . علاء الدين گفت : ترا كه گفت كه من مجذوم هستم ؟ دخترك گفت : از عجوز ، اين حديث شنيدم . علاء الدين گفت : مرا نيز عجوز گفته بود كه ناخوشى برص ، تراست . پس علاء الدين ، آستين پيراهن يك سو كرده ، دستى چون نقرهء خام به دو بنمود . آنگاه آن شب را با سخن گفتن و طرب بروز آوردند . چون روز برآمد ، علاء الدين به او گفت : افسوس از ازدواجى كه ناتمام بماند . دخترك گفت : قصد تو از اين سخن چه بود ؟ علاء الدين گفت : اى خاتون ، مرا با تو ساعتى بيش نمانده . پس از آن از هم جدا خواهيم شد . دخترك گفت : اين سخن از كه شنيدى ؟ علاء الدين گفت : پدرت ده هزار دينار مهر ترا از من حجت گرفته . اگر امروز مهر ندهم ، مرا در خانهء قاضى بزندان اندر كنند . اكنون دست من از يك درم كوتاه است . دخترك گفت : يا سيّدى ، زن از آن تو و طلاق گفتن برضاى شوهر است . علاء الدين گفت : طلاق گفتن با منست و لكن مرا چيزى نيست كه مهر ادا كنم . پس دخترك گفت : كار ، آسان شود . دل ، بد مكن و باك مدار و از هيچچيز هراس مكن . و لكن تو اين يكصد دينار از من بستان . اگر مرا بجز اين چيزى بودى ، نثار تو ميكردم . ولى جز اين يكصد دينار چيزى ندارم . و چون فردا پدرم از سوى قاضى ، رسول پيش تو فرستد ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .