مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
251
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس دختر را به علاء الدين تزويج كردند و علاء الدين از بيم راهزنان و سرگردانى ، پذيرفت . از سوى ديگر ، پسر عم دخترك در تلاش بود تا هرگونه كه شده ، ده هزار دينار زر نقد را فراهم بياورد و با دختر عم خود ازدواج كند . و اميدش را از دست نداده بود . چون ديد كه عمش ، دختر به علاء الدين تزويج كرد ، به نزد دايهاش رفت . آن دايه به خانهء دختر عم وى ، زبيدهء عوديه آمد و شد ميكرد . با دايه گفت : اى مادر ، اگر زبيده ، دختر عم آن جوان نكوروى ببيند ، پس از آن مرا قبول نخواهد كرد . من از تو همىخواهم كه حيلتى كرده ، دخترك را از آن جوان منع كنى . دايه گفت : بجوانيت سوگند كه آن پسر را نگذارم بدخترك نزديك رورد . آنگاه دايه پيش علاء الدين آمده ، به او گفت : ايفرزند ، من از بهر خدا ترا پند مىدهم . پند مرا بپذير و به اين دخترك نزديك مشو . علاء الدين گفت : از براى چه بدينسان كنيم ؟ دايه گفت : كه تن او مجذومست و بر تو ازو بيم دارم مبادا ناخوشى او ترا نيز بگيرد و جوانى و خوبرويى تو بافسوس تلف شود . علاء الدين گفت : مرا بچنين دخترى حاجت نيست . پس از آن دايه بنزد دختر درآمد و به او نيز همان گفت كه بعلاء الدين گفته بود . دخترك گفت : من بچنين شوى نزديك نخواهم شد . پس زبيدهء عوديه ، كنيز بخواست و به او گفت كه : سفره برداشته بنزد