مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
25
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سرنگون افكندمى او را ميان دامگاه * گرد باغستان بشادى زان سپس گرديدمى خوشهء خود خوردمى صد خوشه رغم دشمنان * بهر شكرانه بديگر روبهان بخشيدمى چون ابيات بانجام رسانيد ، بسوى گرگ بشتابيد . چون بنزد گرگ رسيد ، با او گفت كه : خدا كار بر تو آسان كرد و انگورستانى بىمشقت و رنج بدست آمد . اين نيست مگر از نيكبختى تو . گوارا باد ترا اين غنيمت و روزى بىمشقت . گرگ گفت : بدين صفت ، انگورستان چگونه دست دهد ؟ روباه گفت : انگورستانى ديدم كه خداوند آن مرده بود . من بدانجا در شدم و ميوههاى گوناگون بدرختان ديدم . گرگ ، سخن روباه قبول كرد و طمعش بجنبيد . در حال ، برخاسته ، بنزد شكاف ديوار بيامدند . و روباه بايستاد و با گرگ گفت به انگورستان اندر شود . پس گرگ روى بباغ آورده ، خواست كه از شكاف ديوار قدم بدرون نهد . در حال بگودال اندر افتاد . روباه اين بيت برخواند : حرص است كه جمله را بدام اندازد * اندر طلب مال حرام اندازد پس از آن با طرب و نشاط ، اين دو بيت برخواند : شكر خدا كه هرچه طلب كردم از خدا * بر منتهاى همت خود كامران شدم در شاهراه دولت سرمد بتخت و بخت * با جام مى بكام دل دوستان شدم پس از آن بكنار گودال برآمد . ديد كه گرگ ، پشيمان و گريان است . روباه نيز بگريست . گرگ سر بر كرد و با روباه گفت : آيا گريهات از دلسوزيست ؟ روباه گفت : به آن كس سوگند كه ترا به اين گودال افكنده كه گريستن من از دلسوزى نيست . بلكه از براى زنده ماندن تو تا اين زمانست و افسوس من از همينست كه چرا تو پيش ازين بدينجا نيفتادى . هرگاه پيش از آنكه من با تو ملاقات كردم ، تو بدينجا افتاده بودى ، هرآينه من براحت اندر بودم . گرگ با او گفت : اى بدكردار ،