مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

236

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

عطاران بگشت و ايشان بسخن او مىخنديدند . پس از آن بدكان بازگشته ، بنشست . و در آن بازار ، مردى بود شيخ دلّالان كه حشيش و افيون به كار بردى و بنگ خوردى و او را شيخ محمد سمسم مىگفتند . مردى بود فقير . هرروز هنگام بامداد ، پيش شاه بندرآمده ، او را سلام ميداد . پس به عادت معهود نزد شمس الدين آمده ، او را سلام داد . شمس الدين جواب بازگفت . ولى خشمگين بود . شيخ دلالان گفت : اى خواجه ، چرا خشمگين هستى ؟ شمس الدين آنچه ميانهء او و زنش گذشته بود ، بيان كرد و بشيخ گفت : چهل سال است من او را تزويج كرده‌ام . از من آبستن نگشته . به من گفتند كه سبب نزادن او تو هستى و ترا بيضه ، سست است . و من از بهر دارو كه بيضهء مرا سخت كند ، بسى بگشتم و نيافتم . شيخ گفت : مرا داروئى هست كه بيضه را سخت كند . تو بازگو كه اگر كسى معالجت كند كه پس از چهل سال زن تو آبستن شود ، به او چه خواهى كرد ؟ بازرگان گفت كه : اگر اين كار كنى ، ترا احسان كنم و بر تو مال بخشم . شيخ گفت : يك دينار بده . بازرگان گفت : اين دو دينار بستان . پس شيخ دو دينار بگرفت و بنزد عطار رفت و از او دو وقيه مكركر رومى بخريد و قدرى كبابهء چينى و قرنفل و زنجبيل و فلفل سپيد و سقنقور جبلى بگرفت و همه را كوفته ، در روغن گل بجوشانيد و قدرى سياه دانهء پاك كرده در او بريخت و همهء آنها را با عسل ، معجون كرده ، بحقهء بگذاشت و بنزد بازرگان آورده ، گفت : سخت‌كنندهء بيضه ، همين است . بايد گوشت گوسفند نر و كبوتر خانگى را با ادويهء بسيار بخورى و از اين معجون نيز تناول كرده ، مى كهنه و تلخ ، پىدرپى بنوشى . پس بازرگان همهء آنها را مهيّا كرده ، بنزد زوجهء خود بفرستاد و به او گفت : اين را نيكو طبخ كن و معجون را نگاه دار تا وقتى كه من بخواهم . زن بازرگان بدانسان كه سپرده بودش ، ترتيب داد . هنگام شام ، طعام حاضر آورد . بازرگان خوردنى بخورد و معجون بطلبيد و قدرى از او بخورد . همان‌شب ، زن شمس الدين آبستن شد . پس از آن ، نه ماه و اندى بگذشت . حمل بسر رسيد . درد زادنش بگرفت و پسرى بزاد . دايه‌ها و قابله‌ها شادى برپا كردند . كودك را