مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
232
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بود . حمد خدا را كه اين دو لشكر را به يارى ما بفرستاد و اميدوارم كه اين لشكر نيز از دوستان ما باشند نه از دشمنان . پس گفت : اى امجد ، تو با برادرت اسعد بيرون شويد و خبر اين لشكر از براى من بياوريد . كه من انبوهتر از اين لشكر لشكرى نديدم . هردو برادران از شهر بدرآمدند و دروازهء شهر را از بيم سپاه ببستند . پس آن دو برادر رفتند . چون بلشكر برسيدند ، ديدند كه لشكر ملك جزاير آبنوس است و پدر ايشان قمر الزمان نيز در ميان آن لشكر است . چون پدر را بديدند ، بر پايش افتادند و زمين بوسيده ، بگريستند . و قمر الزمان نيز ايشان را بكنار گرفته ، سخت بگريست و از ايشان معذرت خواست . پس ايشان محنتهاى زمان دورى بيان كردند و آمدن ملك غيور را به آن سرزمين باز نمودند . آنگاه قمر الزمان با خاصان و امجد و اسعد سوار گشته ، بلشكرگاه ملك غيور برسيدند و كس پيش فرستاده ، ملك غيور را از آمدن قمر الزمان آگاه كردند . ملك غيور بديدار قمر الزمان بيرون آمد . همه در يك جا جمع آمدند و از وقوع اين كارها در شگفت بودند كه چگونه در يك جا همگى جمع آمدند . و مردم شهر از براى ايشان همهگونه اسباب ضيافت از خوردنىها و ميوهها و حلواها و اسبان و اشتران و گوسفندان و ساير ما يحتاج لشكر بيرون بردند . پس ناگاه گردى برخاست و جهان را تيره ساخت و از سم اسبان ، زمين بلرزه درآمد و آواز طبلها چون رعد به آسمان برميشد و لشكريان ، همه اسلحهء جنگ و زرهپوشيده بودند . ولى همگى جامهء سياه دربرداشتند . و در ميان ايشان پيرى بود سالخورده كه او را ريش از سينه درگذشته بود . جامهء نيلى در بر داشت . چون مردم ، آن لشكر بديدند ، بملوك گفتند : حمد خداى را كه شما را يك جا جمع آورده و همه باهم پيوند و شناسا بودهايد . و لكن اين لشكر انبوه را ندانيم چيست و ملك ايشان كيست ؟ ملوك بايشان گفتند : از او هراس مكنيد كه ما سه پادشاه هستيم و هريك ، لشكر بسيار داريم . اگر ايشان خصم باشند ، با شما در مقاتلهء ايشان يار خواهيم شد . پس ايشان در اين سخن بودند كه رسولى از آن لشكر بسوى شهر بيامد . رسول را بنزد ملك غيور و قمر الزمان و ملكه مرجانه و