مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
221
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پيش من مال هست . به چشم مهربانى بر من نظر كن كه ما اصلاح كار خود ، جز تو از كسى ديگر نمىدانيم . پس عجوز بنعمت گفت : آيا تو خواجهء اين كنيزك هستى ؟ نعمت گفت : آرى ، من او را خواجهام . عجوز گفت : راست ميگوئى كه او از ياد تو بيرون نيست . پس نعمت ، سرگذشت خود را از آغاز تا انجام بيان كرد . عجوز گفت : اى فرزند ، جمع آمدن خود را با كنيزك از كسى جز من مخواه . پس عجوز در حال ، سوار گشته ، بازگشت و بنزد كنيزك درآمد و به روى او نظاره كرده ، بخنديد و گفت : اى دختر ، اگر تو از بهر خواجهء خود ، نعمت بن ربيع كوفى گريان و رنجور شوى ، بسى سزاوار خواهد بود . نعم گفت : مگر پردهء ما برداشته شد و حق بر تو آشگار گرديد ؟ عجوز گفت : خوشدل باش و آسوده بنشين . به خدا سوگند كه ميانهء تو و او جمع آورم ، اگرچه من كشته شوم . پس عجوز بسوى نعمت بازگشت و به او گفت : من بنزد نعم تو رفتم . شوق او را افزونتر از تو يافتم . از آنكه خليفه ميخواست با او ازدواج كند و او دورى ميكرد . اگر ترا قدمى ثابت و دلى قوى باشد ، من خود را بورطه در اندازم و حيلتى ساخته ، دام مكر بگسترم و ترا بقصر برم و به كنيز برسانم . كه او راه بيرون آمدن نداند . نعمت به او گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهد . پس عجوز ، نعمت را وداع كرده ، بنزد كنيزك رفت و به او گفت : خواجه تو ، نعمت را از هلاك چيزى نمانده و از شوق تو بمرگ نزديك گشته و همىخواهد كه تو را ببيند . ترا راى چيست ؟ نعم گفت : من نيز چون او بىقرارم و روان من همىخواهد از تن جدا شود و ديدار او را بيش از جان طالبم . پس در آن هنگام ، عجوز ، بقچهء جامهء زنانه برداشته ، بسوى نعمت روان شد و به او گفت : با من به جائى جداگانه بيا . آنگاه نعمت با عجوز بساحتى كه در پشت دكان بود ، درآمدند . عجوز ، نعمت را بوسمه و سرمه و سرخاب و سفيدآب بياراست و موهاى او را چون گيسو بر جبينش بياويخت و ببهترين زينتها بياراست و جامهء زنانهاش اندر بر و چادر بر سر كرد . نعمت در خوبى بحور بهشت همىمانست . چون عجوز ، او را در آن صفت و بدان خوبروئى