مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
218
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حاضر گردان . و عجوز بنعمت مىنگريست و ميگفت : ترا به خدا همىسپارم كه شكل تو به شكل آن دختر مىماند . پس از آن عجوز با طبيب گفت : آيا اين مملوك تست يا ترا فرزند است ؟ طبيب گفت : فرزند من است . پس از آن نعمت ، داروها بكيسه كرده ، ورقه بگرفت و اين دو بيت بنوشت : خيال روى تو در هرطريق همره ماست * نسيم بوى تو پيوند جان آگه ماست بحاجب در خلوتسراى خاص بگو * فلان ز گوشهنشينان خاك درگه ماست و آنگاه ورقه بكيسه اندر بنهاد و سر كيسه مهر كرده ، در سر كيسه با خط كوفى نوشت كه : من نعمت بن ربيع كوفى هستم . پس از آن كيسه بعجوز داد . عجوز ، كيسه گرفته ، طبيب را وداع كرده ، روان شد و بقصر خليفه بازآمد و كيسهء دارو بنزد كنيزك بياورد و به او گفت : اى خاتون ، به شهر ما طبيبى عجم درآمده كه من از او داناتر كس نديدم و من نام تو به او گفتم و قاروره به دو بنمودم . او ناخوشى بدانست و دارو بگفت . پس از آن پسر خود را بفرمود و داروها از براى تو ببست . و در دمشق ، خوبروتر و نكوتر از پسر طبيب ، كس نيست . و چون دكان طبيب ، دكانى بدمشق اندر نباشد . پس نعم ، كيسه بگرفت و در سر كيسه ، نام خواجهء خود نوشته يافت . چون خط بديد ، گونهاش متغيّر شد و گفت كه : خداوند دكان از بهر من آمده . پس از آن با عجوز گفت كه : صفت آن پسر به من بازگوى . عجوز گفت : نام او نعمت است و در ميان ابروى راست ، خالى دارد سياه و جامهء فاخر دربردارد و در نكوئى بسر حد كمالست . پس كنيزك دوا برداشته ، بخورد و بخنديد و مىگفت : داروى مباركى است . آنگاه كيسه را تفتيش كرده ، ورقه بگشود و بخواند و دانست كه خداوند خط ، خواجهء خود ، نعمت است . خرّم و خوشدل شد و فرحناك گرديد . چون عجوز اثر انبساط در كنيزك بديد ، به او گفت : امروز روز مباركى است . پس نعم گفت : اى ديوانه ، خوردنى و نوشيدنى از براى من بياور . عجوز بكنيزكان گفت خوانها بگستردند و همهگونه خوردنىهاى لذيذ بياوردند .