مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
204
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب دويست و سى و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون اسعد بدروازهء شهر برسيد ، هنگام شام بود و دروازهء شهر ببستند . و اين شهر ، همان شهر بوده كه اسعد در آنجا بزندان بود و برادرش امجد ، وزارت ملك را داشت . چون اسعد ، دروازه بسته يافت ، بسوى مقبرهها بازگشت . چون بدانجا رسيد ، مقبرهء را در گشوده يافت . در آن مقبره رفته ، بخسبيد . و اما بهرام مجوس چون كشتىهاى ملكه مرجانه به دو رسيد ، بهرام از مكر و نيرنگى كه داشت ، ملكه را شكست داد و خود بسلامت بسوى شهر خود بازگشت و با فرح و شادى همىآمد . چون گذارش بمقبرهها افتاد ، از قضا در همانجا از كشتى بدرآمد و در ميان مقبرهها همىرفت ، پس مقبرهء را كه اسعد در آنجا خفته بود ، ديد كه درش گشوده است . عجب آمدش . گفت : بايد در اينجا نظر كنم و سبب بازماندن در مقبره بدانم . چون نظر كرد ، اسعد را در آنجا ديد كه خفته . بهرام سر در پيش برده ، او را بشناخت و به او گفت : اى پستترين مردمان تو تاكنون زنده ماندهء ؟ پس او را گرفته ، بخانهء خود برد . و به خانه اندر ، سردابهء بود كه از براى شكنجه ترتيب داده بود . و دخترى داشت بستان نام . پس قيد آهنين و سنگين بهردو پاى اسعد گذاشته ، او را بدان سردابه بياورد و دختر خود را بآزردن اسعد فرمان داده و گفت : شبانهروز با شكنجهاش بدار تا بميرد . پس بهرام ، او را بتازيانه چندان بزد كه تنش فكار شده ، خون از او روان گشت . آنگاه در سردابه را بسته ، كليد به دختر سپرد . و چون بستان ، دختر بهرام بسردابه درآمد كه او را حسب فرمان پدر بيازارد ، اسعد را ديد جوانى است نيكورو زيبا شمايل و سياهچشم و كمانابرو . پس محبت اسعد در دل بستان ، دختر بهرام جاى گرفت و روى باسعد كرده ، گفت : تو پريزاده ندانم ز كجا ميآئى * كادمىزاد نباشد بچنين زيبائى