مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
198
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب دويست و سى و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، بهرام مجوس ، سفر را مهيا شد و كشتى از براى خود آماده كرد . آنگاه اسعد را بصندوق اندر بنهادند و صندوق محكم كرده ، بكشتى درآوردند . از قضا در آن ساعت كه بهرام مجوس ، صندوق بكشتى درآورد ، ملك امجد در منظرهء قصر خود نشسته ، تفرّج دريا ميكرد و به آن چيزها كه بكشتى درميآوردند ، نظر ميكرد . پس دلش بگرفت و خاطرش پريشان شد . غلامان را فرمود كه اسب حاضر آورند و با جمعى سوار گشته ، بسوى دريا روان شد و نزديك كشتى مجوس بايستاد و خادمان را فرمود كه بكشتى درآيند و جستجو كنند ، شايد كه اسعد در آنجا باشد . خادمان بكشتى اندر شدند و جستجو كرده ، چيزى نيافتند . بيرون آمده ، امجد را آگاه كردند . پس امجد سوار گشته ، بسوى خانه بازگشت . چون بقصر درآمد ، دلش بگرفت و اينسوى و آنسوى خانه نظر ميكرد . به ديوار خانه ، اين دو بيت نوشته يافت : يا رب سببى ساز كه يارم بسلامت * بازآيد و برهاندم از چنگ ملامت خاك ره آن يار سفر كرده بياريد * تا چشم جهانبين كنمش جاى اقامت چون امجد دوبيتى برخواند ، ياد برادر كرده ، بگريست . او را كار بدينگونه شد . و اما بهرام مجوس بكشتى درآمد . بانگ بر ملّاحان زد كه بادبان بگشايند . پس ايشان بشتاب هرچه تمامتر ، بادبان بگشودند . كشتى روان شد و شب و روز همىرفتند . ولى هرروزى يكدفعه اسعد را از صندوق بدرآورده ، اندكى نان و آبش ميدادند . تا اينكه بكوه آتش نزديك شدند . بادى مخالف بر ايشان بوزيد و كشتى را از راه بدر برد و از بيراهه ، كشتى روان شد تا اينكه بشهرى كه در كنار دريا بنا نهاده بودند ، رسيد . و آن شهر ، قلعهء داشت كه منظرههاى او به دريا