مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

196

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هنگام برآمدن آفتاب بانتظار من باش . اگر من بازگشتم ، با تو نيكوئيها كنم و در پديد آوردن برادرت كوشش‌ها بجا آرم و اگر آفتاب برآيد و من بسوى تو باز نگردم ، بدان كه من كشته گشته‌ام و اين خانه با آنچه دروست ، از آن تو . پس بهادر ، جوال بدوش گرفته ، از خانه بيرون شد و از كوچه و بازار هميرفت . و قصد دريا كرده بود كه او را به دريا دراندازد . چون به دريا نزديك شد ، شحنه و سرهنگان به دو گرد آمدند و چون او را بشناختند ، در عجب شدند . پس از آن جوال بگشودند . كشتهء در آن بديدند . آنگاه بهادر را گرفتند . در زنجير تا بامداد نگاه‌داشتند . چون بامداد شد ، او را با همان جوال كه كشته در آن بود ، بنزد ملك بياوردند . چون ملك آن حالت بديد ، بسى خشمگين شد و ببهادر گفت : واى بر تو . مگر تو هميشه بدينسان مردمان ، كشته ، به دريا افكنده و مال ايشان را گرفته‌اى ؟ بهادر سر در پيش افكند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و سى و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بهادر در پيشگاه ملك ، سر در پيش افكند . ملك به او بانگ زد و گفت : كشندهء اين دختر كيست ؟ گفت : اى پادشاه ، منش كشته‌ام . پس ملك در خشم شد و بكشتنش فرمود . و در حال ، سياف به دو آويخت و شحنه ، منادى را گفت بتفرج بهادر مير آخور ندا در دهد و بهادر را در كوچه و بازار بگردانند . الغرض ، بهادر را كار بدينجا رسيد . و اما ملك امجد چون ديد كه روز برآمد و آفتاب بلند شد و بهادر بازنگشت ، گفت : لا حول و لا قوة الا باللّه . كاش ميدانستم به بيچاره چه رسيده . و سر در گريبان فكرت داشت كه ناگاه آواز منادى بشنيد كه بتفرج بهادر ندا هميدهند كه او را هنگام ظهر بدار خواهند كشيد . چون اين ندا به گوش امجد رسيد ، گريان شد و گفت : آن جوانمرد از براى من ، خود را بكشتن داده است و