مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

19

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

فلان مكان ، مردى نكوكار هست . بنزد او رو و در زير حكم او باش . چون بامداد شد ، عابد بسوى او برفت . گرمى هوا برو غلبه كرد . بسايهء درختى شد كه در نزد آن درخت ، چشمهء بود روان . از بهر راحت در سايهء درخت بنشست كه ناگاه پرندگان و وحشيان بآشاميدن آب بدان چشمه گرد آمدند . چون عابد را در آنجا نشسته ديدند ، برميدند و بازگشتند . عابد گفت كه : آسايش من سبب آزار پرندگان و وحشيان شد . برخاسته ، نفس خود را ملامت همىكرد و ميگفت : عذر من در نزد آفريدگار چه خواهد بود ؟ كه نشستن من سبب رميدن از آب و چرا شد . پس واى بر من از روزى كه قصاص گوسفند بىشاخ از گوسفند شاخدار بگيرند . آنگاه سرشك از ديده بريخت و خود را ملامت كرده ، اين دو بيت بخواند : با همه خلق جهان گرچه از آن * بيشتر گمره و كمتر برهند آنچنان زى كه چو ميرى برهى * نه چنان زى كه چو ميرى برهند پس از آن برخاسته ، گريان و حيران همىرفت تا بنزد شبان رسيد و سلامش گفت . او ردّ سلام كرده ، يكديگر را در آغوش كشيدند . پس از آن شبان گفت كه : سبب آمدن تو بدين مكان چيست ؟ كه هيچكس از آدميان نزد من نمىآيد . عابد گفت : در خواب ، كسى مكان ترا به من بازنمود و مرا بآمدن نزد تو بفرمود . من بفرمان او بسوى تو آمدم . شبان بصحبت او خرسند و خوشدل شد و در كوه در همان غار بپرستش پروردگار مشغول شدند . و پيوسته در آن مكان ، پرستش پروردگار ميكردند و از گوشت و شير گوسفندان ميخوردند و از مال و فرزند ، مجرّد همىبودند تا بمقام يقين برسيدند . ملك شهرباز گفت : اى شهرزاد ، مرا زاهد كردى و از كشتن زنان و دختران پشيمان گشتم و از كردار ناصواب خود بندامت اندرم . اگر از پرندگان حكايت دارى ، بازگو . شهرزاد گفت : اى ملك جوان‌بخت ،