مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
188
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بنشست . ملك اسعد بسوى او بازنگشت . ملك امجد را خاطر ، پريشان شد و بتشويش اندر افتاد و اندوه جدائى بر او چيره گشته ، آب از ديده روان ساخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و بيست و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، اندوه جدائى اسعد بر ملك امجد چيره شد . آب از ديده فروريخت و فرياد وا حسرتا برآورد . پس از آن از كوه به زير آمد و آب از ديده بر رخسارش روان بود و همىرفت تا به شهر درآمد و به شهر اندر همىگشت تا ببازار برسيد و از نام شهر و از مردمان جويان شد . گفتند : اين شهر را شهر مجوس گويند و مردمان اينجا آتش همىپرستند و خدا را نشناسند . پس از شهر آبنوس بپرسيد . گفتند : مسافت ميانهء او و اينجا از باديه يك سال و از دريا شش ماهست و پادشاه آنجا را ملك آرمانوس گويند كه در اين اوقات ، ملكزادهء داماد خود گرفته و بجاى خود بر تخت سلطنتش نشانده و آن ملكزاده را نام ، قمر الزمان است . چون ملك امجد ، نام پدر بشنيد ، فرياد زد و بناليد و بگريست و نمىدانست كه بكدام سوى برود . و از بهر خوردن ، چيزى خريده بود . بجاى خلوت برفت كه خوردنى بخورد . پس در آنجا بنشست و خواست كه خوردنى بخورد . برادر را ياد كرده ، بگريست و نخورده ، برخاسته ، در شهر همىرفت تا اثر برادر پديد آورد و خبر او را معلوم كند . پس مردى خيّاط مسلمان را در دكهء بديد . در پهلوى او نشسته ، قصهء خود را بر او بيان كرد . خيّاط به او گفت : اگر برادرت دست هركدام از مجوس گرفتار شود ، بسى دشوار است كه او را دگربار ببينى . اميد هست كه پروردگار ، ميانهء تو و او را جمع آورد . پس از آن خيّاط گفت : اى برادر ، آيا رغبت دارى كه در منزل من جاى بگيرى ؟ امجد گفت : آرى ، بسى مايل هستم . خياط فرحناك شد و او را در نزد خود جاى داد و شبانهروز او را دلدارى ميكرد و بشكيبائيش ميفرمود و