مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
186
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميداد . و كوزهء آب شور ، وقت چاشت و كوزهء ديگر ، وقت شام به دو ميداد . و مشايخ با همديگر ميگفتند كه : چون عيد آتشپرستان در رسد ، او را درين كوه بكشيم و بر آتشش بگذاريم . و اما ملك اسعد ، پس كنيزك نزد او آمده ، او را با تازيانه چندان بزد كه خون از تن او برفت و بى خود گشت . پس از آن ، كنيزك ، قرصى نان و آب شور بنزد او گذاشته ، رفت و اسعد نيمهشب به خود آمد . خود را بقيد اندر بديد و تنش را مجروح و فكار يافته ، ملول شد و عزت و نيكبختى و بزرگى و سلطنت خود را بخاطر آورده ، بگريست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و بيست و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون ملك اسعد از ايام عزت و نيكبختى و بزرگى ياد كرد ، بگريست و آواز بلند كرده ، اين ابيات برخواند : گردون چه خواهد از من سرگشتهء ضعيف * گيتى چه خواهد از من درماندهء گداى اى محنت ار نه كوه شدى ساعتى برو * اى دولت ار نه باد شدى لحظهء بياى اى ديدهء سعادت تاريك شو مبين * اى مادر اميد سترون شو و مزاى چون ابيات بانجام رسانيد ، دست دراز كرده ، بنزديك سر خود ، قرصهء و كوزهء آب شور يافت . از قرصه ، كمكى بخورد و از آب ، اندكى بنوشيد و تا بامداد ، پيوسته از اذيت كيك و شپش و پشه بيدار بود . چون روز برآمد ، كنيزك بسردابه اندر شد و جامه از تن ملك اسعد بركند . ولى جامهء بخونآلوده بر تن او چسبيده بود و پوستش با پيراهن بدرآمد و اسعد فرياد بزد و بناليد و گفت : اى