مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

185

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

به او گفت : اى فرزند ، شهر ما از قدم تو مبارك گشت . بازگو كه از بازار ، چه خواهى خريد ؟ اسعد گفت : اى عمّ ، مرا برادرى است كه در دامنهء كوهش گذاشته‌ام و ما از بلاد دور آمده‌ايم . سه ماهست كه سفر همىكرديم و كوه و هامون همىنورديم . چون بدين شهر نزديك شديم ، من بدينجا آمدم كه خوردنى بخرم و بسوى برادر بازگردم . شيخ گفت : اى فرزند ، بدان كه من وليمه ساخته‌ام و در نزد من مهمانان بسيار هستند و طعام‌هاى نيكو از بهر آنها مهيا كرده‌ام و در آنجا هرچه دل بخواهد و ديده لذت ببرد ، حاضر آورده ، همىخواهم كه تو نيز با من بدان مكان قدم رنجه دارى و آنچه خواهى ، ترا بدهم و قيمت از تو نستانم و ترا از اوضاع شهر و حالت مردمانش آگاه كنم . اى فرزند ، حمد خداى را كه جز من كسى با تو ملاقات نكرد . اسعد گفت : هرآنچه شايستهء خود ميدانى ، بكن . ولى بشتاب كه برادرم بانتظار من نشسته و خاطرش از بهر من در تشويش است . پس شيخ ، دست اسعد بگرفت و او را بكوچهء تنگ بازگردانيد و بر روى او تبسم ميكرد و مىگفت : منت خداى را كه ترا از مردم اين شهر نجات داد . پس شيخ ، ملك اسعد را هميبرد تا بخانهء وسيعش درآورد . و آن خانه ، ساحتى بود كه در آن ساحت ، چهل تن مرد پير سالخورده حلقه زده و نشسته بودند و در ميان حلقه آتشى افروخته داشتند و آن مشايخ بگرد آتش نشسته ، عبادت مىكردند و بر آن آتش سجده ميبردند . چون ملك اسعد ايشان را بديد ، هنوز از كارشان آگاه نگشته ، تنش بلرزيد و دلش بطپيد . پس آن شيخ كه اسعد را آورده بود ، با مشايخ ديگر گفت : اى پرستندگان آتش ، از براى شما چاشتى مبارك آورده‌ام . آنگاه بانگ زد : يا غضبان . در حال ، غلامى سياه با روى درهم كشيده و دماغ بلند و قد خميده و صورت مهيب بدرآمد . شيخ به او گفت كه : اين پسر را بازوان ، محكم ببند و بسردابه اندر كن و فلانه كنيزك را بگو كه شبانروز بآزردن او مشغول شود . پس غلامك ، اسعد را گرفته ، بسردابه‌اش برد و بكنيزك بسپرد . كنيزك بآزردن او مشغول گشت و بامدادان ، قرصهء و شامگاهان ، قرصهء ديگر