مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

183

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون ملك ابيات بانجام رسانيد ، از دوستان دورى گزيد و در خانهء كه بيت الاحزانش نام نهاده بود ، گوشه‌نشين شد و از همه‌كس ببريد و از زنان و پيوندان دورى كرد و شبان روز بدورى فرزندانش همىگريست . ملك قمر الزمان را كار بدينجا رسيد . و اما ملك امجد و ملك اسعد در كوه و هامون همىرفتند و باديه‌ها همىنورديدند و تا يك ماه بيخ گياهان و برگ درختان همىخوردند و از غديرها آب باران همىنوشيدند تا اينكه بكوهى از يكپارچه سنگ سياه برسيدند كه سر آن كوه پديدار نبود . و در نزد آن ، راه به دو سو ميرفت : يكى از كمر كوه ميرفت و يكى بفراز كوه برميشد . ملكزادگان از راهى كه بقلهء كوه برميشد ، برفتند . تا پنج روز بفراز كوه برميشدند . ولى سر كوه پديدار نبود . پس ايشان عاجز شدند و مانده گشتند و از رسيدن منتهاى كوه ، نوميد گشته ، بازگشتند و از راهى كه در كمر كوه بود ، برفتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و بيست و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك امجد و ملك اسعد چون از راه كمر كوه روان شدند و آن روز را تا هنگام شام برفتند ، ملك اسعد برنجيد و پاى رفتارش نماند . با برادر خود گفت : اى برادر ، مرا طاقت راه نماند . برادرش گفت : اى اسعد ، همت بگمار و دل قوى دار . شايد كه خدا اندوه از ما ببرد . پس ايشان پاسى از شب رفتند تا اينكه ملك اسعد ، چنان مانده شد كه قدم برداشتن نتوانست و گفت : اى برادر ، مرا قدرت رفتار نمانده . اين بگفت و بر زمين بيفتاد و بگريست . پس ملك امجد ، برادر را برداشته ، همىبرد و ساعتى راه ميرفت و ساعتى از بهر آسايش مىنشست تا اينكه صبح بدميد و هردو برادر بفراز كوه برشدند . در آنجا چشمه و درخت نار بديدند . در كنار چشمه بنشستند و آب بنوشيدند و از