مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

180

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

زارى ، چشم بسوى آسمان دوخته . پس چون امجد اين حالت بديد ، تيغ برگرفته ، روى بشير آورده ، شمشير به دو زد و او را بكشت . پس امير خازن برخاست . ولى از اين حادثه در شگفت مانده بود و خويشتن را در پاى امجد و اسعد بيفكند و بايشان گفت : اى خواجگان ، به خدا سوگند كه كشتن شما ستمى است بزرگ . بر من نشايد و من شما را نخواهم كشت . هرگاه ديگرى خواهد شما را بكشد ، من جان خود را بشما فدا خواهم كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و بيست و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خازن با امجد و اسعد گفت : من جان خود را بشما فدا كنم . پس خازن در حال ، برخاسته ، ايشان را بكنار گرفت و سبب گشودن بازوان بپرسيد . ايشان گفتند كه تشنگى بر ما غلبه كرد . پس بند از يكى خودبخود گشوده شد و ديگرى را آن يكى بگشود . آنگاه اثر پاى تو گرفته ، بدينجا رسيديم . چون خازن سخن ايشان بشنيد ، ايشان را سپاس كرد و شكر نيكوئىشان بجاآورد و با ايشان از نيستان بدرآمد . چون بخارج نيستان برآمدند ، امجد و اسعد گفتند : اى امير ، بر آنچه از پدر ما حكم رفته ، اقدام كن . خازن گفت : حاشا كه من بشما آسيبى رسانم . ولى همين خواهم كه جامهء شما را بركنده ، جامهء خود را بر شما بپوشانم و دو شيشه از خون همين شير پر كرده ، بسوى ملك بازگردم و به او بگويم كه ايشان را كشتم . و اما شما بشهرهاى دور برويد ، كه خدا را مملكت بسيار است . و اى ملك‌زادگان ، بدانيد كه جدائى شما بر من سخت دشوار است . پس خازن و ملكزادگان بگريستند و خازن ، جامهء ايشان بركند و جامهء خويش بر ايشان بپوشانيد و جامهء هريك را به بقچهء گذاشته ، دو شيشه از خون شير پر كرد و ملكزادگان را وداع كرده ، بر اسب بنشست . و رو به شهر آورده ، همىرفت تا بنزديك ملك برسيد و در پيش روى ملك ، زمين ببوسيد .