مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

176

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اينست كه برادر من اسعد را به زير انداخته و مرا به روى او بدارى تا اينكه صدمت شمشير ، نخست مرا رسيد . و چون از كشتن فارغ شوى و به پيشگاه ملك قمر الزمان به روى ، او با تو گويد كه از ايشان چه شنيدى ، به او بگو كه فرزندانت ترا سلام كردند و گفتند كه تو ايشان را كشتى ، ولى ندانستى كه جرم دارند يا بيگناه هستند و گناه ندانسته ، ايشان را كشتى و به حال ايشان نظر نكردى . و اين ابيات نيز بر او فروخوان : كرا عقل باشد زبردست شهوت * چرا زيردستى كند هيچ زن را عيال زن خويش باشد هرآن‌كس * كه فرمانبر زن كند خوشتن را و ليكن كسى را كه زن شوى باشد * كجا در گذارد به گوش اين سخن را پس امجد گفت : ما از تو تمنى نداريم ، جز اينكه اين ابيات كه شنيدى ، بملك فروخوانى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و بيست و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك امجد با خازن گفت : ما از تو نميخواهيم ، مگر اينكه اين ابيات برو فروخوانى . و ترا به خدا سوگند مىدهم كه اندكى مهلت بده تا اين دو بيت ديگر از براى برادرم بخوانم . اين بگفت و بگريست و اين دوبيتى برخواند : چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ * پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ خوش باش كه بعد از من و تو ماه بسى * از سلخ بغرّه آيد از غرّه بسلخ چون خازن از امجد اين سخن بشنيد ، سخت بگريست ، چندانكه سرشك بر زنخ او روان شد . و اما ملك اسعد ، سرشك از ديدگان فروريخته ، اين دو بيت