مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

172

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چنين ماجرا كه امروز بر تو گذشته ، بگذشت و مادر تو مكتوبى مانند مكتوب مادر من نوشته بود . اى برادر ، به خدا سوگند كه اگر شرم از تو نداشتم ، آنچه كه بخادم كرده بودم ، به او نيز بدانسان ميكردم . پس هردو برادر آن شب را باهم بروز آوردند و تا بامداد حديث ميگفتند و فريبكاران را نفرين مىكردند . پس از آن با يكديگر بپوشيده داشتن راز ، يكدله شدند كه مبادا پدر ايشان ، قمر الزمان باخبر شود و آن هردو زنان را بكشد . و آن شب را بملالت بودند . چون بامداد شد ، ملك قمر الزمان از نخجيرگاه بازگشت و امرا و ارباب كه همراه بودند ، بخانه‌هاى خود برفتند . و ملك بقصر درآمد . هردو زنان خود را به بستر افتاده يافت كه از براى ملك امجد و ملك اسعد ، دام حيلت گسترده بودند و در هلاك دو نورسيده ، متفّق و يكدله گشته بودند . از آن‌كه آن دو ناپاك ، خود را در پيش فرزندان ، رسوا كرده بودند و از عاقبت كار همىترسيدند . چون ملك ، ايشان را در آن حالت بديد ، بايشان گفت كه : شما را چه روى داده ؟ پس ايشان برخاستند و دست و پاى ملك را بوسه دادند و قضيه را به عكس بيان كردند و به او گفتند : اى ملك ، اين دو فرزند تو كه نعمت ترا همىخورند به تو خيانت نموده‌اند و توطئه سرنگونى تو را كرده‌اند و از براى تو ننگ و بدنامى ، يادگار گذاشته‌اند . چون قمر الزمان از زنان خود بشنيد ، جهان در چشمش تار شد و سخت خشمگين گشت و از غايت خشم ، عقلش برفت و با زنان خود گفت : قصه با من بيان كنيد . پس ملكه بدور گفت : اى ملك ، بدان كه پسر تو ملك اسعد ديرگاهيست كه با من مكاتبت و مراسلت داشت و مرا بقيام بر ضد تو دعوت ميكرد . ولى من او را نهى ميكردم و او سخن من نمىپذيرفت . چون تو بنخجير برفتى ، ملك اسعد ، خشمگين بر من هجوم‌آورد و شمشير در دست داشت . پس خادم من بكشت و من ترسيدم كه مرا نيز بكشد . هرگاه تو داد من از او نستانى ، من خويشتن هلاك كنم . كه پس از اين‌همه رسوائى ، زندگى ، مرا نشايد . و حيات النفوس نيز بدانسان كه ملكه بدور گفته بود ، گفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .