مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

165

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

قمر الزمان ، سبب نمىدانست . و قمر الزمان را بس‌كه مال و گنج بهمرسيده بود ، بهمه‌كس مال مىبخشيد و بزرگ و كوچك را خلعت همىداد و هيچ گاهى از خدمت ملك آرمانوس غفلت نمىكرد . تا اينكه ملك آرمانوس بر او مهربان شد و همچنين امرا و خاص و عام ، او را دوست ميداشتند و سوگند بزرگشان بزندگى قمر الزمان بود . و با وجود اينها قمر الزمان ، سبب را نميدانست و از بزرگ داشتن ملكه او را بشگفت اندر بود و با خود ميگفت : به خدا سوگند بدين‌سان مهربانى را سببى خواهد . و بسا هست اين شهريار از گرامى داشتن من غرضى فاسد در نظر دارد . ناچار من از ملك ، دستورى خواسته ، از اين شهر سفر كنم . پس قمر الزمان ، شبى پس از رفتن امناء كه مجلس خلوت شد ، روى بملكه آورده ، به او گفت : اى ملك ، تو مرا بسى گرامى داشتى و نعمت و احسان بر من تمام كردى . و احسان تو تمام ، آنگه شود كه مرا جواز سفر دهى ، اگرچه همه مال كه بر من داده ، واپس بستانى . ملكه بدور تبسم كرده ، به او گفت : با اينكه ترا نعمت و عزت و شادى و راحت بغايت برسيده ، چونست كه قصد سفر دارى و محنت بخويشتن همىپسندى ؟ قمر الزمان گفت : اى ملك ، اين گونه گرامى داشتن ، اگر سببى نداشته باشد ، جاى تعجب است . خاصه اينكه رتبهء كه مرا به آن نواختهء ، شايستهء خردمندان و سال‌خوردگانست . من ، نادان و خوردسال هستم . پس ملكه به او گفت : براى اينكه مطلب خود را تمام كنى ، همراه من باندرون بيا . و او را برداشته ، باندرون رفت و در اطاق خوابگاه ، پهلوى خويشتن بنشانيد و با او شوخى كردن آغاز كرده و گفت : سبب گرامى داشتن اينست كه من بسبب زيبائى و خوبروئى كه تراست ، بر تو عاشقم و بزلف و خال و قدّ با اعتدال تو مفتون هستم . قمر الزمان شرمگين شده ، گفت : هرگز باور نداشتم كه ملك را اين قسم بىآزرم ببينم و حاليه هم جدا استدعاى مرخصى كرده و جواز سفر ميخواهم . پس ملكه بدور چندان بخنديد كه به پشت درافتاد و با قمر الزمان گفت : اى حبيب من ، چه زود مرا فراموش كردى . پس خويشتن بقمر الزمان بشناسانيد . قمر الزمان دانست كه او ملكه بدور ، دختر ملك غيور است . پس از هوش برفت .