مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

163

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

همان گوهر است كه بر بازو داشت و قمر الزمان ، او را گرفته بود . پس از غايت شادى فرياد زد و بيهوش شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و پانزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه بدور چون نگين بديد ، بشناخت و از غايت شادى بى خود گشت . چون به خود آمد ، با خود گفت : همين نگينست آن‌كه سبب جدائى من از محبوب من قمر الزمان شد . و لكن نشانهء خير و اقبال است . پس حيات النفوس را آگاه كرد كه يافت شدن اين نگين ، بشارت وصل است . پس چون بامداد شد ، بر تخت مملكت بنشست و رئيس كشتى را حاضر آورد . رئيس ، آستان ملكه را بوسه داد و به او گفت : خداوند زيتون را كجا گذاشتيد ؟ گفت : اى ملك جهان ، در بلاد مجوسش گذاشتم و او باغى را باغبان بود . ملكه گفت : اگر او را برنيارى ، بسى ضرر بر تو و كشتى خواهد رسيد . پس بفرمود بضاعت كشتى را به جائى گذاشته ، مهر بر آن بزد و بايشان گفت : خداوند زيتون غريم منست . اگر او نيايد ، همهء شما را و مال شما را بيغما دهم . پس بازرگانان روى برئيس كرده ، كشتى او را وعده مزد دادند كه بازگشته ، باغبان را بياورد . و پيش رئيس بناليدند و گفتند كه : ما را از اين ورطه خلاص كن . پس رئيس بكشتى درآمد و بادبان كشيد و باد مراد بوزيد . همان‌شب بجزيره برسيد و از كشتى بدر آمده ، بباغ اندر شد . و آن شب قمر الزمان به ياد محبوبهء خود ، ملكه بدور ، محزون و اندوهناك نشسته و نخفته بود و بماجراى خويش همىگريست . پس رئيس ، در باغ بكوفت . قمر الزمان برخاسته ، در باغ بگشود . ملاحان ، او را برداشته ، بكشتى درآمدند و بادبان برافراشته ، كشتى براندند و شبانه‌روز همىرفتند . ولى قمر الزمان ، سبب اين حالت نميدانست . پس سبب ، جويان شد . به او گفتند : تو غريم پادشاه جزاير