مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
161
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
غيور بازگشته . پس از آن ، قمر الزمان بانتظار گذشتن سه روز بنشست و با باغبان ، قصهء پرندگان ، بدانسان كه روى داده بود ، بيان كرد . باغبان را عجب آمد و آن شب هردو تا بامداد بخفتند . باغبان برنجورى از خواب برخاست و دو روز رنجور بود و روز سيم ، رنجوريش سخت شد و از زندگانيش نوميد گشتند . قمر الزمان به باغبان محزون نشسته بود كه ناگاه ملّاحان بيامدند و باغبان را بپرسيدند . قمر الزمان ، رنجورى باغبان بنمود . ملّاحان گفتند : كجاست آن جوان كه با ما قصد سفر بجزيرهء آبنوس داشت ؟ قمر الزمان گفت : آن غلامكى است كه در پيش روى شما ايستاده . پس ملّاحان را گفت كه مشكها بكشتى نقل كنند . ايشان مشكها بكشتى بردند و با قمر الزمان بايشان گفت : سمعا و طاعة . پس توشهء خود را نيز بكشتى درآورده ، بنزد باغبان بازگشت وداعش كند . ديد كه در حالت جانكندن است . در بالين او بنشست تا اينكه باغبان بمرد . پس او را تجهيز كرده ، بخاكش سپرد و بسوى كشتى برفت . ديد كه بادبانها را افراشته ، روان گشتهاند و همىرفتند تا از نظر قمر الزمان ناپديد شدند . قمر الزمان ، حيران و سرگردان بباغ بازگشت و با حزن و اندوه ، خاك بر سر ميكرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهاردهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان چون از كشتى نوميد شد ، بحزنواندوه بباغ بازگشته ، باغ را اجاره كرد و دو مرد به زير دست خود بياورد كه در آبيارى باغ ، او را مدد كنند . پس از آن بسوى سردابه آمد . طبق چوبين برداشته ، بسردابه اندر شد و تتمهء زرها برداشته ، به پنجاه مشك ديگر بگذاشت و زيتون بر سر آنها بريخت و از كشتى جويان شد . گفتند : سالى بيش از يك دفعه ببلاد اسلاميان نمىرود . پس حسرت و اندوهش افزون گشت و وسواس خاطرش بيفزود و بسرگذشت