مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

155

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و تا نصف النهار نيز چشم‌براه انتظار بدوخت . و قمر الزمان نيامد . ملك شهرمان را دل بجدائى ، گواهى داد و آتش اشتياق ، شررافروز شد و از براى پسر ، چندان بگريست كه جامه او تر شد و با دل محزون و ناشاد ، اين ابيات برخواند : تا جدا گشتى از كنار پدر * تيره شد بىتو روزگار پدر روز و شب در فراق طلعت تو * ناله و نوحه گشت كار پدر غمگسار پدر تو بودى و گشت * بىتو ياد تو غمگسار پدر چون ابيات بانجام رسانيد ، سرشك از رخ پاك كرده ، لشكر را فرمان رحيل بداد . پس سپاه همگى سوار شدند و ملك نيز سوار گشته ، با دل محزون و اندوهناك بيرون آمد . و لشكر را چهار بخش كرده ، به چهار سو بفرستاد و گفت پس از جستجوى در سر چهارراه جمع آيند . پس سپاهيان به چهار جانب پراكنده شدند و آن روز را تا هنگام ظلمت شب بگشتند و تمامت شب را تا نصف النهار هميگشتند تا اينكه در سر چهارراه ، همهء سپاهيان گرد آمدند . و ندانستند كه قمر الزمان از كدام راه رفته است . و لكن اثر جامهء پاره‌پارهء خون‌آلود و گوشتهاى پراكنده و خونهاى ريخته يافتند و هرپارهء از جامه و گوشت در يك‌جا مشاهده كردند . چون ملك شهرمان اين بديد ، فرياد برآورد وا والداه بگفت و طپانچه بر روى خويش زد و ريش خويش بكند و جامه بر تن بدريد و بمرگ فرزند خويش قمر الزمان بگريست و بناليد . و لشكر نيز بگريستن او بگريستند و بناليدند كه به هلاكت نزديك شدند . و ملك را دل از آتش حسرت هميسوخت و اين ابيات هميخواند : اى عزيز پدر كجا رفتى * از كنار پدر چرا رفتى بر نخورده ز بوستان بقا * سوى كاشانهء فنا رفتى چه سزاى تو بود اكنون مرگ * اى سزا چون بنا سزا رفتى اژدهائيست مرگ مردم‌خوار * پس تو در كام اژدها رفتى