مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
151
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خوى كرد و با خود گفت : اين كار چگونه خواهد شد ؟ كه من مرد نيستم . اگر فرمان او نپذيرم و ازين شهر روان شوم ، بسا هست كه از پى من سپاه بفرستد و مرا بكشد . و هرگاه سخن او را اطاعت كنم ، رسوا خواهم شد . و من محبوب خود قمر الزمان را گم كردهام و او را نتوانم يافت ، مگر اينكه دعوت او را اجابت كنم و در اينجا مقيم شوم تا آنكه خواسته پروردگار است ، روى دهد . پس ملكه بدور سر بر كرد و بفرمان ملك آرمانوس گردن بنهاد و گفت : سمعا و طاعة . اما اين كار بايد چند ماه ديگر صورت گيرد . و ملك آرمانوس به اين سخن فرحناك شد و منادى را فرمود كه در جزاير آبنوس ، نداى عيش و فرح در دهد و شهر را زينت كنند . آنگاه حجاب و نواب و امرا و وزرا و ارباب دولت و قضات شهر را حاضر آورد و خويشتن از مملكت معزول كرده ، سلطنت بملكه بدور سپرده ، جامهء ملوكانه به دو پوشانيد . و امرا همگى در نزد ملكه بار يافتند و همه را گمان اين بود كه او جوانيست ماهروى و خيال دختر بودن او نميكردند . الغرض ، چون ملكه بدور بتخت مملكت بنشست ، ملك آرمانوس بتجهيز دختر خود ، حيات النفوس پرداخت . ليك ملكه بدور پيوسته ياد از محبوب خود ، قمر الزمان كرده ، بحزن و اندوهش بيفزود و سرشك از ديده روان ساخت و اين ابيات برخواند : اى باد صبحدم گذرى كن بسوى من * پيغام من ببر ببرِ ماهروى من او را بگوى تا تو ز كويم برفتهء * از آفتاب نور نديده است كوى من بودم بباغ عشق تو چون تازه گلبنى * تيمار تو ببرد همه رنگوبوى من دل گوى كردم از پى چوگان زلف تو * چوگان خويش را خبرى ده ز گوى من و اما ملكه بدور بر تخت سلطنت بنشست و امرا و ارباب دولت و بزرگان لشكر در پيشگاه ملكه حاضر شدند و سلطنت را تهنيت گفته و آستان را بوسه داده ، ثناخوان گشتند . و چنان ميدانستند او پسر است . پس ملكه بدور ، امر و نهى كرد و حكم براند و عدالت به كار برد و زندانيان را خلاص داد و در مسند