مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

15

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هستيم كه آدميزاد را به دو راه نيست . در نزد ما جاى بگير تا خدا كار بر ما و تو آسان گرداند . بطّه گفت : از قضا نتوان گريخت . هميترسم كه آسيبى برسد . طاوس گفت : در نزد ما بنشين . آنچه بما رسد ، ترا نيز خواهد رسيد . و طاوس با او سخن همىگفت تا بطّه بنشست و با طاوس گفت : تو ناشكيائى من ميدانى . اگر نه من ترا بدينجا ميديدم ، در اينجا نمىنشستم . طاوس گفت : اگر به پيشانى ما چيزى نوشته باشند ، ما به دو خواهيم رسيد و اگر اجل ما نزديك شده ، خلاصى ما محال است . و هركس تا روزى خود نخورد و روزش نرسد ، نخواهد مرد . ايشان در گفتگو بودند كه گردى پديد شد . در آن هنگام ، بطّه فرياد زد و خويشتن به دريا افكند . چون گرد بنشست ، غزالى پديد آمد . بطّه و طاوس را بيم برفت و آسوده گشتند . طاوس با بطّه گفت : از آنچه ترسيديم ، غزال بوده و همينست كه ميآيد و ما را ازو باكى نيست ، كه او گياه زمين و برگ درختان همىخورد . طاوس را سخن بانجام نرسيده بود كه غزال دررسيد و خواست كه در سايهء همان درخت برآسايد . چون بطّه و طاوس را بديد ، بر ايشان سلام كرد و با ايشان گفت كه : مرا امروز بدين جزيره گذار افتاد و من سبزتر و خرّمتر از اينجا مكانى نديده بودم . پس غزال از ايشان تمنّى دوستى و صفا كرد . چون بطّه و طاوس ، موّدت او را ديدند ، او را بدوستى بگزيدند و مرافقت را سوگند خوردند . خوابگاهشان يكى شد و با خاطر جمع ميخوردند و مينوشيدند . تا اينكه كشتى از راه بدر شده ، راهش بجزيره افتاد . مردمان از كشتى بيرون شدند و در جزيره پراكنده گشتند . آهو و طاوس و بطّه را در يك جا بديدند . روى به آنها آوردند . آهو بگريخت و طاوس به هوا بپريد و بطّه برجا ماند و اين‌سو و آن‌سو همىدويد تا اينكه او را صيد كردند . و او فرياد ميزد و ميگفت كه : از قضا و قدر حذر كردن من سودى نبخشيد . پس ايشان بطّه را بكشتى بردند . چون طاوس ماجراى بطّه بديد ، از جزيره ارتحال كرد و دورى گزيد و گفت : هيچ‌كس را از حادثات ، گريزى نيست . اگر اين كشتى نميبود ، ميانهء من و بطّه جدائى نميافتاد . كه او نيكو صديق بود . پس از آن طاوس بپريد و با غزال جمع آمد و به او