مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

148

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و اين ابيات برخواند : نيستم آگه كه هستى آگه جانا * تا چه همىبينم از زمانهء وارون كرد آن از عشقت اى بحسن چو ليلى * گرد بيابان و كوه و دشت چو مجنون گاه زند راه بر صنوبر من عشق * گاه كند بر دلم فراق شبيخون باشد آيا كه بازبينم و بوسم * دو رخ گلگون يار و دو لب ميگون چون قمر الزمان ابيات بانجام رسانيد و راحت يافت ، به شهر اندر درآمد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون قمر الزمان برخاسته ، به شهر اندرآمد و نميدانست بكدام سوى برود ، پس همهء شهر بگشت و همىرفت تا از دروازهء ديگر كه سمت دريا بود ، بيرون رفت . ولى از مردم شهر بهيچكس ملاقات نكرد و كسى را نديد . پس چون از دروازه بيرون رفت ، رو بسوى باغستان كرده ، همىرفت تا بميان درختان باغ‌ها برسيد و بسوى باغى درآمده ، بدر آن باغ بايستاد . و باغبان بدرآمده ، قمر الزمان را تحيت گفت . و گفت : حمد خدا را كه بسلامت از مردم شهر درگذشتى . اكنون زودتر بباغ اندر آى كه كس ترا نبيند . پس در حال ، قمر الزمان بباغ اندر شد و از غايت بيم ، خردش برفت و هوشش بپريد و باغبان را گفت كه : حكايت اين شهر و مردمان اين شهر چيست ؟ با من بازگو . باغبان گفت : مردمان اين شهر ، مجوس هستند . تو بازگو كه چگونه بدينجا رسيدى و سبب آمدن تو بدين شهر چيست ؟ پس قمر الزمان ، تمامت سرگذشت خود بيان كرد . باغبان بحيرت اندر شد و به او گفت : اى فرزند ، بلاد اسلام بدينجا بس دور است و ميانهء ما و اسلاميان ، چهار ماهه راه از دريا است . و از بيابان ، يك ساله راهست . و در اين دريا كشتى هست كه سالى يك دفعه بضاعت باوايل بلاد