مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

144

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

همىمانستند . در روز دوم ، ملك ، وليمه مهيا كرد و تمامى اهل جزاير درونى و بيرونى را حاضر آورده ، سماط بگستردند و طعام‌ها بنهادند . تا يك ماه ، حال بدين منوال بود . پس از آن قمر الزمان به خيال پدر خود ، ملك شهرمان افتاد و او را بخواب ديد كه با قمر الزمان ميگفت : اى فرزند ، چرا با من چنين كردى و چگونه مرا از ياد بدر بردى ؟ و در خواب ، اين دو بيت بر قمر الزمان برخواند : من بىتو بناله‌زار تا كى باشم * با غم همه‌ساله يار تا كى باشم با ديدهء ژاله‌بار تا كى باشم * دل‌سوخته لاله‌زار تا كى باشم چون قمر الزمان ، پدر خود بخواب ديد كه به او عتاب همىكند ، محزون و اندوهناك از خواب برخاست و ملكه بدور را از خواب خود بياگاهانيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان ، محزون و اندوهناك از خواب برخاسته ، ملكه را از خواب خودآگاه كرد . پس ملكه بدور با قمر الزمان بنزد ملك غيور بيامدند و او را از خواب قمر الزمان آگاه كرده ، سفر را دستورى خواستند . ملك ، قمر الزمان را اجازت سفر داد . ملكه بدور گفت : اى پدر ، بجدائى او شكيبا نتوانم بود . ملك با ملكه بدور گفت : تو نيز با او مسافرت كن و يك سال در آنجا بمان و پس از يك سال بدينجا آمده ، مرا زيارت كن . پس ملكه دست پدر را بوسه داد و همچنين قمر الزمان ، دست ملك را ببوسيد . آنگاه ملك بتهيهء اسباب سفر بپرداخت و از براى ايشان اسباب و اشتران بدرآورد و از براى دختر ، محملى مهيا كرد و ما يحتاج سفر بر اشتران و استران بار كردند . و در روز روانه شدن ، ملك غيور ، قمر الزمان را خلعت زرّين مرصع بگوهرها ببخشود و گنجى مال به دو