مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

142

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كتاب بخادم بداد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان ، كتاب را بخادم بداد . خادم ، كتاب گرفته ، بملكه بدور رسانيد . چون ملكه ، كتاب بديد ، بگرفت و بگشود . انگشترى خود در ميان كتاب يافت . پس از آن ورقه بخواند . دانست كه محبوب او قمر الزمان است كه در پشت پرده ايستاده . آنگاه از غايت شادى ، عقلش پريدن گرفت و دلش بگشود و اندوهش برفت و از بس شادى و نشاط ، بگريست و به اين دو بيتى مترنم شد : آن غم كه به من زان بت محبوب رسيد * هرگز نه همانا كه بايّوب رسيد نزد من از آن نامه بسى خوب رسيد * چون نامهء يوسف كه بيعقوب رسيد چون ملكه بدور ، شعر بانجام رسانيد ، در حال ، برخاست و پاى به ديوار بنهاد و بتوانائى هرچه تمامتر ، زور بزنجير زد . زنجير از گردن بگسلانيد و سلسله‌هاى ديگر از خود بگشود و از پشت پرده بدرآمده ، خود را بجانب قمر الزمان بينداخت . به او گفت : يا سيدى ، اين بخواب است يا به بيدارى است كه ترا همىبينم و از ديدن تو گل مراد همىچينم ؟ پس از آن ، حمد خدا بجاآورد و شكر بگذاشت كه : چگونه ما را پس از آن‌همه نوميدى ، بيكجا جمع آورد . چون خادم ، اين حالت بديد و اين مقالت بشنيد ، بسوى ملك غيور همىدويد تا اينكه بر آستان ملك رسيد و در پيش روى ملك ، زمين ببوسيد و گفت : اى پادشاه ، بدان كه اين ستاره‌شناس از همهء ستاره‌شناسان ، برتر و دانشمندتر است . از آن‌كه ملكه را از پشت پرده معالجت كرد و بنزد ملكه درون نرفت . ملكه بخادم گفت : سخن براستى گوى . خادم گفت : برخيز و او را نظاره كن كه چگونه زنجير