مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

138

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برخواند : اين بوى روح‌پرور از آن كوى دلبر است * وين آب زندگانى از آن حوض كوثر است بوى بهشت ميگذرد يا نسيم دوست * يا كاروان صبح كه گيتى منوّر است بر راه باد بر عود آتش نهاده‌اند * يا خود در آن زمين كه توئى خاك عنبر است پس از آن كردار نيك مرزوان را سپاس گفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان ، كردار نيك مرزوان را سپاس گفت . پس از آن همىرفتند تا به شهر درآمدند و مرزوان ، او را بكاروانسرائى فرود آورد . سه روز در آنجا برآسودند . آنگاه قمر الزمان را بگرمابه اندر برد و جامهء بازرگانان بر وى بپوشانيد و از براى او تختهء رمل زرّين بساخت و اصطرلابى زرّين فراهم آورد . آنگاه با قمر الزمان گفت : برخيز و در پاى قصر ملك ايستاده ، ندا كن كه من شماردان و ستاره‌شناسم . هركه مرا خواهان باشد ، باز نمايد . چون ملك آواز ترا بشنود ، ترا بخواهد و بنزد دختر خود كه محبوبهء تست ، بفرستد . چون دختر ملك ترا ببيند ، جنون او برود و پدرش بسلامت او شادان گشته ، او را به تو تزويج كند و مملكت ، بخش كرده ، نيمهء آن را به تو دهد . كه با خود پيمان بسته و اين شرط را سوگند خورده . پس قمر الزمان ، اشارت مرزوان بپذيرفت و از كاروانسرا بيرون شد و تخته و اصطرلاب با خود همىبرد تا بپاى قصر ملك غيور بايستاد و ندا درداد كه : علم