مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

135

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دور شب غم گذشت و گريهء عاشق * نوبت شادىّ و خندهء سحر آمد و پيوسته مرزوان ، قمر الزمان را دلدارى ميداد تا اينكه قمر الزمان بخور و خواب و عيش و نوش بگرائيد و روان بر تنش بازگشت . و مرزوان پيوسته قمر الزمان را حديث ميگفت و منادمت ميكرد و او را تسلى ميداد و اشعار از براى او همىخواند تا اينكه قمر الزمان را بهبودى كامل روى داد و بگرمابه اندر شد . و پدرش ملك شهرمان از غايت فرح و شادى به آراستن شهر فرمان داد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك شهرمان از غايت خرسندى بآراستن شهر امر فرمود و خلعت‌ها بهمه‌كس ببخشود و به فقرا و مساكين ، صدقه و نفقه داده ، بند از زندانيان برداشت . پس از آن مرزوان با قمر الزمان گفت : بدان كه من از نزد ملكه بدور نيامده‌ام ، مگر از براى انجام همين كار و سبب مسافرت من اين بوده است كه ميانهء تو و او را جمع آورم و او را از رنج و تعب خلاص كنم . ولى رفتن ما را بسوى ملكه بدور ، حيلتى بايد . از آن‌كه پدر تو بجدائى تو شكيبا نتواند بود . و لكن فردا من از ملك شهرمان ، نخجير رفتن ترا دستورى بخواهم . چون ملك جواز دهد ، خرجين پر از زر و سيم بگير و بر اسبى از بهترين خيل سوار گشته ، جنيبتى را نيز زين كن و با خود بردار . و من نيز بدينسان كنم . آنگاه تو با پدرت بگو كه من قصد تفرّج و نخجير دارم و همىخواهم كه صحرا بگردم و يك شب نيز در آنجا بسر برم . مبادا ترا خاطر از براى من به چيزى مشغول باشد ، كه به زودى باز خواهم گشت . قمر الزمان از گفتهء مرزوان شادان گشت و بنزد پدر رفته ، اجازت رفتن نخجير خواست و سخنى را كه مرزوان سپرده بود ، با پدر بازگفت . ملك شهرمان اجازت رفتنش بداد و به او گفت : بيش از يك شب به نخجيرگاه